پی نوشت ۱:سلام دوستان عزیز
روز جهانی ترنسفوبیا گرامی باد
امیدوارم روزی را ما باهم جشن بگیریم که این روز در تقویم ایران ثبت بشه!!!اما ایران.......
پی نوشت۲:این پست در مورد ترنسیست که طعم خوشبختی را در زندگی چشیده که من
فکر میکنم دلیل موفقیتش مثبت نگری وامیدو اعتمادبه نفس حقیقی بوده که داشته
اما اینها مسلما کافی نیستند من مطمئنم که ایشان مدیریت مناسبی در
زندگی داشتند واین عوامل بعلاوه برنامه ریزی مناسب میتونه زندگی ما
ترنسها را دگرگون کنه.
اینها را گفتم تا اینو بگم متاسفانه امار خودکشی ترنسها خیلی بالاست و
حداقل اکثریت ما به خودکشی فکر کردیم یا حتی اقداماتی انجام دادیم
که این البته دلیل های زیادی داره که ممکنه نتونیم ان مشکلات را حل کنیم
ولی مطمئنا میتونیم از بروز چنین حوادث تلخی جلوگیری کنیم.
رمز مبازه با این معضل:امید ومثبت اندیشی وبرنامه ریزی مناسب
تازه فرضا اگر خودکشی کنید فکر میکنید خوشبخت میشیدنه
اون دنیا بدتر از این دنیا چنان مجازات سنگینی در انتظار شماست که به
التماس می افتید برگردید.
در ضمن فکر پدر ومادرتون را نکردید ممکنه بخاطر این عمل شما دچار
مشکلات زیادی بشند وهمینطور دوستان واشنایان شما
شما چطور جرات میکنید برای خدا تعیین وتکلیف کنید؟؟؟
و شما باید تلاش کنید تا حقتونو بگیرید واین حتما اسان نیست.
اینها را گفتم چون دوستون دارم
و دوست ندارم خدایی ناکرده دوباره خبرهای بد بشنوم.
دل مینا دیگه طاقت نداره!
سپاسگزارم

سوال شماره ۵ صبح دیگر:برای کسانی که قصد خودکشی دارند چه
توصیه ایی دارید؟؟؟
تذکر: انتشار چنین گزارشهایی دلیل بر تایید کامل این گزارش توسط مدیریت
وبلاگ نمی باشد ومن نیز در بعضی موارد انتقادهایی دارم.
یک لحظه جای یک نفر دیگر
آزاده
چندی پیش داشتم در گوگل در باره ترنس سکشوالها مطلب جستجو می کردم و به مقاله ای از یک خانم محقق ایرانی ساکن آلمان که در باره ترنسها تحقیق کرده بود، برخورد کردم. این خانم البته با یک دید انسانی و روشنگرانه درباره ترنسها مطلب نوشته بودند ولی در انتهای مقاله از ترنسها خواسته بود که یک لحظه خودشان را به جای افراد خانواده خود بگذارند و ببیند که اگر خودشان در چنین وضعیتی بودند، یعنی در موقعیت پدر مادر یا خواهر و برادر یک ترنس بودند، آیا باز هم همان ظرفیت و سعه صدر و تحملی را که ترنسها از خانواده هایشان برای پذیرششان توقع دارند می داشتند یا خیر.
ترنسها و دگرباشان به عنوان انسانها و افراد عاقل و دارای شعور و احساس و همچنین بخاطر رنجهایی که در زندگی متحمل شده اند، شاید بسیار بیشتر از دیگران به رنجها و افکار دیگران توجه می کنند. شاید خود کشی بسیاری از ترنسها نمادی از نشان دادن همین توجه آنها به خانواده و فامیل و جامعه شان است که در سکوتی خاموش به آنها درد مندانه می گویند ما شما را می فهمیم و میرویم تا شما بدون وجود ما احساس راحتی کنید. در شمارگان قبلی مجله چراغ رفتن و پرواز خاموش و دردناک یکی از دگرباشان را خواندیم او تنها کسی نبود که این راه را انتخاب کرد همچنانکه یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستان ترنس خودم هم در مقابل چالش وحشتناکی که خانواده و جامعه برایش ایجاد کرده بودند، تسلیم شد و مرگ را برگزید.
ولی به نظر من تسلیم شرایط شدن راه حل منطقی نیست و این ما هستیم که باید خودمان را به دیگران اثبات کنیم شاید گفتنش در کلام آسان باشد ولی می شود بودن و نبودن را برنگزید. تفکر منفی چه برای یک دگر جنسگرا و چه یک دگرباش نتایج یکسانی می آورد. بازنده شدن.
نمونه ای را می خواهم از یکی دیگر از دوستان ترنس موفق خودم که زندگی سعادتمندانه ای دارد و حتی وقتی در ایران بود همیشه سعی می کرد شاد باشد، بگویم. او حتی با وجود ظاهر ترنسش مدتی در ایران مشغول کار بود و بعدا شرایطی برایش مهیا شد تا به آلمان برود. وضعیت مالی متوسطی داشتند ولی به نظر من شانس بزرگ زندگی او این بود و است که خانواده همراه و پشتیبانی داشته و دارد. او به خاطر روحیه بالا و اعتماد به نفسی که داشت سریعا جذب محیط شد و سپس تغییر جنسیت داد و با یک مهندس آلمانی ازدواج کرد. در سفری که به همراه شوهرش به ایران داشت از او راز موفقیتش را پرسیدم او به من گفت من در زندگی همیشه مثبت نگر بوده و هستم. می گفت هرگاه که می خواهم به خودم بیاندیشم تنها به عنوان یک انسان به خودم نگاه می کنم. فارغ ازقالبهایی که دیگران از ما تعریف می کنند و می خواهند ما را در آن قرار دهند. می گفت عاشق زندگی هستم و عاشق زندگی کردن. تا شقایق هست زندگی باید کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:45  توسط مینا
|
پی نوشت۱:سلام دوستان امروز یک خبر خوش دارم
این مطلب در مورد ترنسی هست که عمل کرده وحالا در شرف ازدواج هست
بازم روزنامه های بریتانیایی بیشتر از ما صحبت میکنند رسانه های ایران یکمی یاد بگیرند
ولی نمیدونم اینها چرا من و شراره وستاره را به عروسیشون دعوت نکردند.اخه ما خوب بلدیم مجلس راگرم کنیم.خصوصا ستاره که جدیدا داره رقص عربی یاد میگیره بلا
سپاسگزارم از محبتهای فراوانتان

سوال۴ صبح دیگر:نظرتان در مورد ازدواج قبل از عمل چیست؟؟؟
به گزارش مرکزی دیلی و به نقل ازعصر ایران ، روزنامه گاردین بریتانیا در گزارشی به نخستین ازدواج ایران یک زوج دگر باش جنسی در ایران توجه نشان داده است .
در گزارش گاردین آمده است:با حکم دادگاه ، نخستین ازدواج یک زوج دگر باش جنسی علی رغم مخالفت پدر عروس در ایران در حال انجام است .
شقایق دختری است که بنا به اعلام دادگاه خانواده در تهران ، مایل است با نزدیک ترین دوست مدرسه اش که اخیرا تحت یک عمل جراحی تغییر جنسیت داده و ” مرد ” شده است ، ازدواج کند ، اما او هنوز نتوانسته موافقت پدرش را برای انجام این ازدواج – که طبق قوانین ایران برای ازدواج دختران الزامی است – جلب کند .
نام جدید همسر آینده شقایق ” اردشیر” و اسم قبلی او پیش از تغییر جنسیت ” نگار ” بود . پدر شقایق به دادگاه گفته است در صورتی به ازدواج دخترش با همکلاسی اش رضایت خواهد داد که پزشکان برای دادگاه ثابت کنند که اردشیر توانایی ایفای وظیفه متعارف زناشویی با دخترش را داشته باشد .
در پی مخالفت های پدر شقایق با ازدواج او با اردشیر ، دادگاه او را احضار کرد تا درباره دلیل مخالفتش با ازدواج شقایق با اردشیر توضیح دهد . قاضی پرونده در توجیه دلیل مخالفت های پدر شقایق می گوید که دلیل اصلی مخالفت او ترس او از بدنامی در بین دوستان و اقوام است .
پدر شقایق در توجیه مخالفت خود با ازدواج دخترش با اردشیر می گوید : ” اردشیر زمانی که هنوز تغییر جنسیت نداده بود و به عنوان صمیمی ترین دوست دخترم مطرح بود همواره به خانه ما می آمد و همه همسایه ها و اقوام ارتباط دوستانه او را با دخترم می دانستند و همه می دانند که او دختر بوده است “.
او می افزاید : ” او تغییر جنیست داده و ” مرد “شده است . من نمی توانم او را به عنوان داماد خودم به رسمیت بشناسم “.
اما پدر شقایق به مرور در اثر پافشاری دخترش بر خواست خود در ازدواج با اردشیر نرم تر شد .
شقایق درباره رابطه خود با اردشیر به دادگاه می گوید : ” من و اردشیر از سنین نوجوانی یکدیگر را میشناسیم و به خوبی از روحیات همدیگر اطلاع داریم . این ازدواج می تواند سعادت و خوشبختی ما را فراهم کند “.
روزنامه اعتماد چاپ تهران می گوید که شقایق و اردشیر بیش از ۱۲ سال با یکدیگر دوست هستند و پس از درس خواندن در مدرسه آنها حتی در دانشگاه هم با هم بوده اند و همه دانشجویان دانشگاهی که آن دو در آنجا تحصیل کرده اند به ارتباط نزدیک و دوستانه این دو معترفند .
اردشیر پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی اش تغییر جنسیت داد . در قوانین ایران علی رغم اینکه تنبیهات سختی برای هم جنس گرایی و ارتباطات جنسی هم جنسان در نظر گرفته است و ارتباط هم جنسان مرد و زن با یکدیگر یک گناه کبیره محسوب می شود ، اما موضوع تغییر جنسیت به رسمیت شناخته شده است .
ایران امروز پس از تایلند بالاترین آمار تغییر جنسیت در جهان را دارد . اساسا یکی از دلایلی که آمار تغییر جنسیت در ایران بالاست این است که جامعه ایران و قوانین این کشور به همجنس گرایان مرد و زن نگاهی به شدت منفی دارند و با توجه به اینکه هویت این گروه از شهروندان توسط جامعه مورد پذیرش قرار نمی گیرد آنها مجبورند برای رسیدن به خواست های خود تغییر جنسیت بدهند .
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:50  توسط مینا
|
|
پی نوشت۱:سلام دوستان
روز دختران را به همه دخترای ایرانی بخصوص همدردهای خودم تبریک عرض میکنم
پی نوشت۲:این پست را خودم خیلی دوست دارم در مورد یک ترنس شیرازیست
که در مورد خودش ودوستاش صحبتهای قشنگی کرده
که یکیش جیگرم را اتیش زد وخیلی گریه کردم
ترنسی که وصیت کرده بودبعد از مرگ مرده شور مرد اورا نشورد وبلکه یک زن
وبا لاخره یک تی اس این کار را انجام میدهد خیلی دردناکه  
منم وصیت میکنم واز دوستانم شراره و ستاره میخواهم که بعد از مرگم انها این کار را انجام دهند
سوال ۳صبح دیگر:چطور می توانیم نظر منفی دیگران را درمورد خودمان تغییر بدهیم؟؟؟
|
| |
24 فروردين 1388 - 11:21:19 |
تاريخ انتشار خبر : |
2009412235119368 |
کد خبر : |
|
|
| |
| گفتگو با پسري كه از دوجنسي بودن رنج ميبرد |
| دلم ميخواهد دختر باشم |
|
|
مريم خباز |
|
|
جام جم آنلاين: چراغ اتاق را كه روشن ميكند، روي تختش مينشيند و با چشمهاي عسلياش نگاهم ميكند. اسمش محمدرضاست، ولي ماندانا صدايش ميكنند. ميخواهد اسم شناسنامهاش را هم الناز بگذارد. نامه بهزيستياش را نشانم ميدهد و انگشت نشانهاش را روي چند حرفش ميكوبد و ميگويد: «بالاخره راحت ميشوم.» اسمش به چهرهاش نميآمد؛ زني با قدي ميانه با مانتو و روسري و كمي هم آرايش و البته صورتي نمكين كه كشش داشت. كمي روي تخت خشك بيمارستان جابهجا ميشود و موهاي بلند رنگ شدهاش را باز ميكند و ميگويد: «آمادهام.» نميدانم حرفم را از كجا شروع كنم. حالا رودرروي من زني 25 ساله نشسته كه صورتش ميگويد آدمي از جنس من است، ولي بيمارياش ميگويد نه. دستهاي بزرگ و زمختش كه با رنگآميزي ناخنهايش كمي غريب است، با آن هيكل پسرانه جور در نميآيد، ولي نگاهش ميگويد او دختري است مثل همه دخترها. دوست دارم خانم صدايش كنم، او هم دوست دارد. از تحصيلاتش ميپرسم و البته از شغلش. ميگويد تكنسين مخابرات است و در همين رشته هم درس خوانده است، ولي با سختي. او از روزهايي ميگويد كه هميشه مورد تمسخر پسرها بوده است و دخترها هم ميلي به دوستياش نداشتهاند و از روزهايي كه به خاطر چهره دخترانهاش مجبور به پوشيدن كلاهي بوده كه مردم همواره به زيرش سرك ميكشيدهاند. او بيماري دوجنسي(TS / رواندگر جنسي) از شهر شيراز است؛ كسي كه 25سال هيكلي مردانه داشته، ولي با روحي زنانه زندگي كرده است. او حالا به بيمارستان آمده تا به قول خودش داستان تلخ اين سالها برايش تمام شود. باورش كمي سخت است. اينكه همه تو را مرد بدانند، ولي خودت زير بار مرد بودنت نروي؛ اينكه روحت به زنانگي پرواز كند، ولي در قفس مردانگي اسير باشي. وقتي از دنيايش و اينكه اين دنيا چه شكلي است، ميپرسم با همان آرامش ذاتي و البته لبخندي كه هرگز فراموشش نميشود برايم ميگويد:«دنياي ما هم پسري دارد هم دختري، ولي نه پسريم و نه دختر. دنياي دوگانه كه بين زمين و آسمانش گير كردهايم.» وقتي اين جملات را ميگويد، طنين صدايش آنقدر گرم و راستگو است كه باورش ميكني. حرفهايمان كه به اينجا ميرسد، زني كه ماسكي بر دهان و بيني دارد، وارد اتاق ميشود. او هم شيرازي است و همراه محمدرضا. يك بيمار تي اسي ديگر كه هيچوقت جرات جراحي را به خود نداده است. اسمش را نپرسيدم شايد غلامرضا شايد حميد يا وحيد، ولي چشمهاي او هم داد ميزند كه دختر است. اما حيف، او بايد سالهاي زيادي از عمرش را در زندان تن از دست داده باشد. او حالا زني ميانسال است كه مرد بودنش را با پوششي زنانه مخفي ميكند. او كه در گوشهاي از اتاق مينشيند، پرستار با سرنگ خونگيري وارد ميشود. محمدرضا آستين لباس توري و سرخابياش را بالا ميزند و با اشاره سر ميگويد: بپرس. ميخواهم از روزهايي كه شاگرد مدرسه بوده برايم بگويد و همين كار را ميكند: از همان دوران ابتدايي وضع خوب نبود، چون شكل دخترها بودم ولي مدرسهام پسرانه بود. وقتي هم بزرگ شدم، هميشه مردم مسخرهام ميكردند. چيزي كه بيشتر آزارم ميداد، اين بود كه ميخواستم با دخترها دوست باشم و با آنها بازي كنم؛ اما به پسرها هم جور خاصي علاقه داشتم. يك حس غريب كه اذيتم ميكرد. در دوران راهنمايي هم ظاهرم مثل بقيه پسرها بود، ولي باز هم آنها به من و من به آنها حسي عجيب داشتيم. وقتي به دبيرستان رفتم، وضع تغيير كرد. در آن سالها حس زنانهام عود كرد و ديگر مطمئن بودم دخترم. حتي به لباسهاي دخترانه هم كشش زيادي داشتم، ولي سعي ميكردم خودم را كنترل كنم. كار خونگيرياش تمام ميشود و او آستينش را به سختي پايين ميكشد و از سالهاي دانشگاه ميگويد: وقتي وارد دانشگاه شدم، فهميدم من دخترم و در تمام اين سالها خودم را گول زدهام. براي همين، پيش روانپزشك رفتم و او ترنس بودنم را تاييد كرد. همان موقع تصميم به جراحي گرفتم. او مثل اينكه چيزي از يادش رفته باشد، خندهاي معنيدار ميكند و با صداقتي عجيب از روزهايي حرف ميزند كه با همكلاسي اول دبيرستانش آنقدر صميمي شده كه تصميم به ازدواج با او گرفته است. نگاهش را به سقف ميدوزد. انگار تصوير او را ميبيند. دستهايش را روي قلبش گره ميكند و با ذوقي كه از چشمهايش ميبارد، ميگويد: خيلي دوستش داشتم. تا به حال چندين بار تصميم گرفتهام كه پس از جراحي به سراغش بروم؛ اما ميترسم خانوادهاش بد برخورد كنند يا اين كه ازدواج كرده باشد. فرصت خوبي است تا از مرد آرزوهايش بپرسم. سريع جوابم را نميدهد و با آرامش كمي فكر ميكند شايد ميخواهد سنجيده سخن بگويد يا شايد همه حقيقت را: «برايم چهره، شغل، پول، تحصيلات و مثل اينها اهميتي ندارد. فقط دوست دارم به مرد زندگيام كه مال من است عشق بورزم.» وقتي اين جملات را ميگويد، محمدرضا برايم محو ميشود و ماندانا شكل ميگيرد. او زني كامل است كه انكار شدني نيست. او تنها طعمه طبيعت و نقص در آفرينش است. ميخواهم از خانوادهاش بيشتر بدانم. در اولين برخورد ميتوان حدس زد كه بايد آدمهاي همراهي باشند؛ چون محمدرضا خيلي با روحيه است. مدتهاست كه پدرش مرده و او به دليل فقر، كمك خرج مادر بوده است. ميگويد: روزي كه بيماريام را در خانه مطرح كردم، مادرم 6 روز قهر كرد و رفت. ولي خواهر و برادرم خيلي خوب پذيرفتند. خاله و داييهايم هم همينطور (به جز يكيشان)، اما بالاخره من پيروز شدم. مادرم با روانشناس صحبت كرد. چون شكل دخترها بودم، مادرم توانست قبولم كند. حالا 2 سال است ماندانا صدايم ميكنند. خيلي دردآور است. فقط خدا ميداند او از چه دقايقي حرف ميزند و چه بر او گذشته است. كسي كه دنيايش با دنياي او فرق دارد، هرگز اينها را نميفهمد و اين درد دل اوست. وقتي تعريف ميكند كه بچه برادرش 2 سال است به جاي عمو به او عمه ميگويد و بچه خواهرش كه تا به حال خاله نداشته، اينطور صدايش ميكند، دلم برايش ميسوزد. ولي اميد به زندگي از او فوران ميكند. يك نوع حس ناآشنا كه قلقلكش ميدهد و منتظر روزهاي پس از جراحي نگهش ميدارد. خيلي دوست دارم به دنياي آرزوهايش بروم. آنجا بايد جاي قشنگي باشد، ولي وقتي از روياهايش ميگويد، آنقدر كوچكند كه حس ترحم آدمي را بر ميانگيزند. وقتي ميگويد رفتن به استخر زنانه و باشگاه بدنسازي، جاهايي كه تا حالا به خاطر هيكل مردانهاش پا به آنها نگذاشته، نهايت آرزويش است، باز هم دلم برايش ميسوزد. عجيب است او تمايلي به ازدواج ندارد. شايد براي اين كه خوب ميداند در اين دنيا سهمي از فرزند نخواهد داشت. نگاهش به مردها خوشبينانه نيست، آخر او فكر ميكند پس از اين همه رنج كه بتنهايي كشيده و زجري كه پس از جراحي خواهد كشيد، هيچ مردي حق ندارد بدون زحمت از راه برسد و صاحب همه چيز بشود. ميگويد برخي مردها لياقت زندگي ندارند. به چشمهايش خيره ميشوم. هيچ ترديدي در گفتههايش ندارد. شايد او با اين حرفها ميخواهد خودش را قانع كند. شايد هم چيزهايي ميداند كه ما نميدانيم. به خاطر ميآورم كه نيمي از او هنوز مرد است. او مصرانه حرف از بيوفايي مردها ميزند. باز هم به عقب برميگردد. برايم از دوستانش ميگويد. آنها كه جامعه و خانواده دركشان نكردهاند و دارند زجر ميكشند. او برايم از دوستي ميگويد كه پدر و مادرش ميخواستند او پسر بماند، ولي روحش به اين كار رضا نبود. براي همين 6 بار خودكشي كرد، ولي نجاتش دادند؛ اما بالاخره خودش را با آمپول هوا كشت. ميگويد او وصيت كرده بود كه مردهشور مرد او را نشويد؛ چون چندشش ميشود. براي همين يكي از ترنسهاي زن او را شسته است. ميگويد: دوستم ميگفت بياييد همه با هم قرص بخوريم و بميريم تا در آن دنيا دختر كاملي باشيم، اما حالا پسري كه دوستش داشت، هر پنجشنبه به قبرستان ميرود و روي قبرش گل ميگذارد. دنياي ترنسها دنياي دردناكي است. او باز هم تعريف ميكند. ميگويد بعضي دوستانم ميخواهند جسمشان هم مثل روحشان شود، ولي خانوادههايشان مخالفت و آنها را به زور مجبور به ازدواج ميكنند. ميگويد بعضيها فكر ميكنند اگر يك مرد ترنس، زن بگيرد خوب ميشود؛ اما بعد از بچهدار شدن هم كار اين آدمها به طلاق ميكشد. او داستاني عجيب برايم ميگويد. اين كه يكي از دوستانش كه روحش دختر است، با زني عادي ازدواج كرده و او به دليل عشق به شوهرش هر روز لباس زنانه به او ميپوشاند و آرايش كرده به سركار ميفرستدش. اين ديگر از آن حرفهاست، اما واقعيت دارد. او باز هم حرف براي گفتن دارد، ولي خيلي چيزها را نميتوان نوشت. با اين حال، او اصرار دارد كه ما بنويسيم كه از ترنسها چه سوءاستفادههايي ميشود. ميگويد وقتي به آدمهايي مثل ما كه از همه جا رانده شدهايم كمي عشق ورزيده شود، بدون آن كه مرز آن را با هوس بدانيم، گول ميخوريم. وقتي اين را ميگويد، سرش را به سمت دوستش كه خيلي ساكت است ميچرخاند تا او هم حرفش را تاييد كند. او هم با سر تاييد ميكند و به نشان تاسف سرش را تكان ميدهد. محمدرضا كمي نگران است. ميگويد: خيلي شوق دارم خودم را پس از جراحي ببينم. البته شايد در كنار شوق كمي ترس هم طبيعي باشد. او و هزاران ترنس ديگر ساعتها زير تيغ جراحي تاب ميآورند تا از پوسته مصنوعي خود بيرون بيايند و تولدي ديگر را تجربه كنند. حرفهايمان كه تمام ميشود، او و دوستش از دنياي خودشان ميگويند، همان دنيايي كه در آن سرانجام محمدرضا دختري كامل خواهد شد. |
| :: www.sirna.ir :: پايگاه خبري تحليلي سيرنا |
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:39  توسط مینا
|
پی نوشت:سلام دوستان برای من خیلی عجیب بود دیشب ساعت۸ از شبکه خبر خبری را دیدم در مورد تغییر جنسیت!چه عجب برای اولین بار کلمه تغییر جنسیت در تلویزیون اعلام شد
نمیدانم شاید نباید از سازمانی که حتی به کشته شدن هموطناش واکنشی نشون نداد زیاد توقع داشت که حالا بیاد در مورداقلیتی مثل ما صحبت کنه ولی اگه صحبت میکرد خیلی مفید بود البته این گزارش الوطن کمی مغرضانه است چون افزایش تغییر جنسیت را نشان از غربزدگی میدونه در ضمن من فکرمیکنم این ارقام اشتباه هست خصوصا اینکه از هر ۵ کودک یکی دچار این مشکل میشود! این امار هیچ جا تایید نشده اما اینم بگم افزایش بهیچوجه چه درایران و عربستان نمیتونه نشانه خوبی باشه!
امیدواریم مسئولان صداو سیما دوباره به دهه ۶۰ برنگردند که البته تا حدودی برگشتند
سوال شماره ۲ صبح دیگر:چگونه میتوانیم صداو سیما را ترغیب به فرهنگ سازی در مورد خودمان کنیم؟؟؟
در همين راستا يك كارشناس مسائل اجتماعي در عربستان سعودي به خبرنگار "شيعه آنلاين" در اين باره گفت: به نظر مي رسد افزايش تكنولوژي و آگاهي مردم، تأثير پذيري شديد فرهنگ سعودي از فرهنگ غربي، بي حد و مرز شدن وسايل ارتباط جمعي موجب افزايش پديده تغيير جنسيت مي شود.
ناگفته نماند پيشرفت علم پزشكي نيز موجب شده كه بسيار از اين نوع بيماران كه در گذشته هيچ گونه تلاشي براي انجام عمل جراحي تغيير جنسيت انجام نمي دادند، اخيرا براي درمان خود به اين عمل جراحي روي بياورند.
از سوي ديگر خانم "مني مصطفي" پزشك كودكان در بيمارستان ملي شهر جده در اين باره گفت: آمار و بررسي هاي انجام شده نشان مي دهد از هر پنج كودك، يكي دچار بيماري تغيير جنسيت مي شود از همين رو مي توان گفت اين يك بيماري همه گير است از يك مشكل اساسي به شمار نمي رود.
وي در ادامه افزود: هر عمل جراحي تغيير جنسيت بين 10 تا 50 هزار ريال (معادل 5 تا 25 هزار دلار)، بسته به نوع و شدت بيماري، هزينه در بر دارد. بررسي هايي كه ما انجام داده ايم نشان مي دهد كه ازدواج با فاميل نقش بسيار زيادي در ايجاد اين بيماري در نوزادان تازه مولود دارد. مسائل وراثتي نيز مي تواند در اين زمينه مؤثر باشد.
"مني مصطفي" در پايان گفت: به دليل افزايش بسيار زياد داوطلبان انجام اين عمل جراحي، دولت ناگزير يك كلينيك مخصوص براي انجام اين عمل جراحي احداث كرد.
پديده تغيير جنسيت در ايران
گفتني است در همين راستا سايت رسا چندي پيش اعلام كرد كه سال گذشته در كشورمان نشست علمي تغيير جنسيت از نظر فقه شيعه با بررسي ديدگاه فقهاي اماميه در حوزه علميه قم برگزار شد و حجةالاسلام محمدمهدي كريمينيا، معاون پژوهش مركز تخصصي حقوق و قضاي اسلامي در اين نشست كه در مركز تخصصي حقوق و قضاي اسلامي حوزه علميه قم برگزار شد، با اشاره به اينكه امروزه بحث تغيير جنسيت به سبب رشد پزشكي جراحي ممكن شده است، گفت: اين مسأله را ميتوان از زاويههاي گوناگون مورد بررسي قرار داد. در سال 1309 دكتر خلعتبري با عمل جراحي جواني 18 ساله را به زن تبديل كرد، هرچند پيش از آن، چنين عملي براي اشخاص دو جنسي صورت ميگرفت.
اين پژوهشگر حوزه علميه رخداد نخستين عمل جراحي تغيير جنسيت را در سال 1942 در انگلستان دانست و گفت: اين عمل بعدها در آمريكا و مصر هم انجام شد كه به دليل اختلاف علماي الازهر در جواز چنين عملي، پزشكان جراح آن بازداشت شدند.
وي با بيان اينكه براساس آمار غير رسمي تاكنون 500 نفر در ايران تغيير جنسيت دادهاند، افزود: هم اكنون هر ماه چهار عمل جراحي تغيير جنسيت در ايران روي ميدهد كه يكي از آنها مربوط به بيماران خارج از كشور است كه به دليل كم هزينه بودن اين عمل در كشور، از اروپا، شرق آسيا و كشورهاي عربي به ايران مراجعه ميكنند.
معاون پژوهش مركز تخصصي حقوق و قضاي اسلامي، مبتكر فقهي بحث تغيير جنسيت در ايران را حضرت امام خميني(ره) معرفي كرد و گفت: حضرت امام در پايان جلد دوم كتاب تحريرالوسيله كه سال 1343 آن را در تركيه به رشته تحرير در آوردند، بحث تغيير جنسيت را با ده مسأله مربوط به آن ذكر كردند، اين كتاب سال 1347 در نجف به چاپ رسيد، ولي از سال 47 تا 64، هيچ اثر علمي، فتوا يا مقالهاي در اين زمينه منتشر نشد.
وي ادامه داد: در سال 64 مردي به نام فريدون با مراجعه به حضرت امام خميني(ره) و مطرح كردن بيمارياش، استفتائي از ايشان گرفت كه براساس آن عمل تغيير جنسيت با تجويز پزشك متبحر اجازه داده شده بود.
حجتالاسلام كريمينيا گفت: از سال 64 تاكنون اوج فعاليت فقهي و علمي در اين زمينه است و بزرگاني چون آيتالله مؤمن، آيتالله خرازي، شهيد صدر، آيتالله مشكيني و ديگر علما مقالههاي مفصلي در اينباره نوشتهاند، افزون بر اين كه بيش از 190 استفتاء از مراجع تقليد معاصر در اين زمينه موجود است.
وي جواز تغيير جنسيت، وضعيت ازدواج پس از آن، تأثير آن بر مهريه و نفقه و ولايت و حضانت كودكان را از جمله مسائلي دانست كه پاسخ به آن نيازمند دقت، تفكر و بررسي علمي است.
معاون پژوهش مركز تخصصي حقوق و قضاي اسلامي، داوطلبان تغيير جنسيت را به چهار دسته تقسيم كرد و گفت: تغيير جنسيت افراد سالمي كه هيچ مشكل جسمي و رواني ندارند، صحيح نيست، چرا كه اين كار سبب بروز آثار روحي خطرناك و برگشتناپذيري براي آنها ميشود.
وي گروه ديگر را كساني دانست كه براي كشف جنسيت خود خواستار عمل هستند و در حقيقت اين عمل در مورد آنها عمل كشف جنسيت است نه تغيير جنسيت.
اين استاد حوزه علميه قم، افراد دو جنسي را گروه ديگر از داوطلبان عمل تغيير جنسيت معرفي كرد و اظهار داشت: برخي مراجع معتقدند، اگر خنثاي مشكله با چنين عملي جنسيتش مشخص ميشود، بر او واجب است اين كار را انجام دهد.
وي ادامه داد: گروه ديگر، تراجنسيتيها يا خنثاهاي رواني هستند كه در ظاهر مرد يا زن هستند، ولي از نظر رواني خود را متعلق به جنس مقابل ميدانند. در مورد جواز عمل تغيير جنسيت اين گروه اختلافنظرهاي فراواني بين علما و فقها وجود دارد، حضرت امام خميني(ره)، رهبر انقلاب اسلامي، حضرت آيتالله سيستاني و برخي مراجع ديگر، اين تغيير جنسيت را جايز ميدانند به خاطر اينكه معتقدند دليلي بر حرمت تغيير جنسيت وجود ندارد از اين رو ميتوان با كمك اصل برائت يا اباحه حكم به جواز آن داد.
حجتالاسلام كريمينيا افزود: در مقابل بسياري از حقوقدانان اهل سنت، قرضاوي، كليساي مسيحي و برخي فقهاي شيعه اين عمل را جايز نميدانند، چرا كه آن را تغيير در خلقت خدا ميدانند كه براساس آيه 119 سوره نساء حرام است، ولي با مراجعه به شأن نزول و آيات قبل و بعد اين آيه در مييابيم اين آيه درباره رسم جاهليت بوده كه براساس آن گوش شتري را كه بار پنجم زايمان ميكرد، ميبريدند و آن را وقف بت ميكردند. افزون بر آنچه گفته شد، همه فقها در صورت اضطرار، اين عمل را جايز ميدانند، حتي اگر آن را في نفسه حرام بدانند.
منبع:www.shia-online.ir
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:34  توسط مینا
|
|
پی نوشت۱:سلام عزیزان امیدوارم حالتون خوب باشه
این چند وقته مشغول یک کار شخصی بودم که متاسفانه نتیجه نداد برای همین تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم
راستی حال ایشون هم خیلی بهتر شده و ازهمه دوستان بخاطر محبتشان تشکر میکنم
پی نوشت۲: این پست درمورد خانم ملک ارا هست که نشان میدهد ایشان چقدر برای ما زحمت کشیدند وبا فرح ملکه دیدار داشتند تاملاقات با امام
اما متاسفانه انجمن انچنان که باید فعال نیست حداقل ما از انجمن انتظار داریم در بخشهای فرهنگی و پیشگیری اقدامات جدی انجام بگیرد متاسفانه باید بگم ازنظر فرهنگی ما هنوز در همان سال صدور فتواهستیم
من بنا دارم هر دفعه یک سوال از شما خوانندگان گرامی بپرسم که خواهش میکنم شما هم بادقت وکامل به این سوالات جواب دهید
سوال شماره ۱ وبلاگ صبح دیگر:ایا ایران بهشت ترنس سکشوالهاست؟؟؟ |
بهزاد بلور
|
 |
آمار نشان می ده که از هر صد هزار نفر يکنفر دچار اختلال هويت جنسی هستش. بنابراين می شه حدس زد که در ايران ۷۰۰ ترا جنسی وجود داره. ترا جنسی اصطلاح جديديه که برابر با transexual بکار برده می شه، يعنی کسانی که جنسيتی که در روانشون حس می کنند با جنست جسمشون متضاده.
در حال حاضر بيماران اين اختلال در کشورهای غربی با خوردن هورمون ظواهر جسميشون رو تغيير می دن و بعد از چند ماه نظارت روانکاوان و روانشناسان، و کسب اطمينان از اينکه واقعاً می تونن تغيير جنسی بدن، و با جنس ديگری به زندگی ادامه بدن، عمل جراحی رو انجام می دن. چند سالی که اين عمل در ايران صورت می گيره و افرادی با جراحی جنسيتشون رو تغيير می دن.
خانم مريم خاتون ملک آرا اولين کسی هستند که جواز رسمی و فتوای شرعی تغيير جنسيت در ايران رو دريافت کردند. ايشون از پيش از انقلاب برای مطرح کردن حق و حقوق تراجنسی ها فعاليتهاشون رو شروع کردند. سالها در جامه زنامه زندگی کردن و پنج سال پيش در کشور تايلند جراحی تغيير جنسی رو انجام دادن.
ايشون الان در کرج زندگی می کنند و در حال تاسيس بنياد خيريه ای برای کمک به تراجنسيان ايران هستند و روزانه با افراد مبتلا به اين اختلال مشاورت می کنند.
مريم خاتون ملک آرا: از زمان کودکی وقتی که به ياد داشتم خودم رو يک زن می دونستم و از پوشيدن شلوار و لباسهای مردانه تنفر داشتم. اسم من فريدون ملک آرا بود و با شناسنامه مردانه زندگی ميکردم. وسايل بازی و حرکات من به گفته ديگران زنانه بود که ديگران اين رو به حساب تک فرزندی من می گذاشتن. هميشه و هر روز منتظر معجزه بودم که صبح که از خواب بيدار شدم آلت مردانه ام را از دست داده باشم.
بعد از پايان تحصيلات وارد صدا و سيما شدم ( قبل از انقلاب،۱۳۵۳ ) که در اون زمان شکل و شمايل زنانه پيدا کرده بودم و آرايش زنانه می کردم و از اون موقع بود که رسماً وارد پوشش زنانه شدم. تقريباً طوری بود که دلم می خواست و در قالب يک زن و با رعايت شئونات يک زن زندگی ميکردم. اونجا بود که به فکر معالجه افتادم و پيش دکتر روانشناس رفتم که پيشنهاد تغيير جنسيت رو برای من مطرح کرد.
خيلی خوشحال شدم ولی دچار يک سرگردانی ذهنی و فکری شدم. چون ريشه مذهبی داشتم دوست داشتم از لحاظ شرعی هم شرايط و مسائل اين کار رو بدونم. به مرحوم آيت الله بهبهانی مراجعه کردم، ايشون به من گفتن که به مرحوم آيت الله خمينی نامه بنويسم. من با همه مشکلاتی که بود نامه رو به نجف ارسال کردم. با استفاده از دوستان و آشنايان من در صدا و سيما تونستم پيش شهبانو فرح پهلوی برم. ايشون به من پيشنهاد دادن که تعدادی از ترنس های ( دو جنسيتی های ) ايران رو جمع کنيد تا ما به شما يک حقوق ويژه تعلق بديم که متاسفانه موفق به انجام چنين کاری نشدم.
آمار اين افراد بعد از انقلاب افزايش پيدا کرد اما در سال ۵۴ جواب نامه من توسط امام خمينی داده شد که تکاليف يک زن رو برای من واجب کردن. منتها من هنوز شک داشتم. تصور من اين بود که فتوا مربوط به افراد ۴۷ کوروزومی هست (که زمان تولد هر دو آلت رو دارن). سال ۵۷ تونستم از طريق يکی از دوستانم در فرانسه خدمت ايشون برم ولی موفق به طرح مسئله خودم نشدم. در ابتدای انقلاب و تا سال ۶۲ من رو از لباس زنانه بيرون آوردن. علتش هم مشکلات و مسائلی بود که اوائل انقلاب برای من پيش آمد.
سال ۶۳ خواستم به هر شکلی که بود خودم رو به دفتر امام برسونم که از طريق دفتر آيت الله جنتی نامه ای برای ايشون نوشتم که باز جوابی که آمد شبيه به فتوای اول بود، مربوط به من نبود و مربوط به افراد دو جنسيتی ميشد. ديگه درسال ۶۵ بالاخره موفق شدم به حضور ايشون برم و از شخص ايشون فتوای مورد نظر رو گرفتم. اين فتوا اولين فتوا از نوع خودش در ايران و حتی کشورهای مسلمان شيعه بود. از اون موقع من وارد حجاب زنانه شدم و همون روزی که ايشون فتوا رو صادر کردن ، آيت الله خامنه ای (رئيس جمهور وقت) برای من چادر و مقنعه بريدن و با صلوات و تبريک من رو وارد حجاب اسلامی کردن.
همون روز با ارسال نامه ای به رئيس دادستانی با ارسال من به پزشکی قانونی اولين مجوز تغيير جنسيت در ايران صادر شد.برای هيچ کسی باور کردنی نبود. در سال ۱۳۶۱ بسياری از ترنس ها (در اون موقع به اواخواهر معروف بودن) را دستگير کردن و به زندان بردن ولی در نهايت ديدن که کاری با اونها نمی تونستن انجام بدم. و در طی اين سالها هر ارگان و نهادی جلوی پای من مشکلی اضافه ميکرد تا اينکه در سال ۱۳۸۱ در سن پنجاه و يک سالگی عمل من انجام گرفت تا قبل از عمل هم مثل يک زن زندگی ميکردم و تحت حجاب اسلامی بودم. در سال ۸۰ که برای عمل به تايلند بايد سفر ميکردم مجدداً بعد از بيست سال مجبور به پوشيدن لباس مردانه شدم تا با گذرنامه خودم بتونم از کشور خارج بشم. که اين موضوع برای خودش داستان سختی داشت.
مردی شبيه به زنان ، با برجستگی های زنانه و صورت جا افتاده زنانه با کت و شلوار و کيف سامسونت وحشت همه را بر انگيخته بود. روز عمل شوق و ذوق زيادی داشتم و بعد از عمل اولين کاری که کردم محل عمل رو لمس کردم و حس کردم که چه بار بزرگی از من کاسته شده! لحظه ای که سالها منتظرش بودم و براش جنگيده بودم. چقدر از عمرم را دادم ولی خوشحال بودم که حقم را از دست نداده بودم.
در ايران با توجه به حمايت قانونی و شرعی از ترنس ها و با توجه به تشکيل کميته ای بنام کميته کشوری حمايت از بيماران اختلال هويتی، تراجنسيتی ايران در زمان رياست جمهوری آقای خاتمی. متاسفانه تکنيک و دستگاههای مناسب اين عمل تغيير جنسيت موجود نيست. من هم اميدوارم با کمک گرفتن از مسئولان و نهادهای مربوطه و با کمک اين کميته بتونم تشکيل مرکز درمانی ويژه ای برای اين بيماران بدم. کاری که الان در خانه می تونم انجام بدم مشاوره به ترنس هاست و گاهاً اونها رو کمک ميدم که اصلاً کافی نيست. |
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:30  توسط مینا
|
پی نوشت:سلام دوستان ببخشید دیر امدم یکمی سرم خلوت شده وبلاگ صبح دیگر در تابستان یکم هرماه بروز میشود
امروز ۲ تا مطلب دارم یکی درمورد گوشه هایی از صداهایی که به گوش میرسد دیگری سرنوشت سایه در فیلم روز تولد(اگه اخر فیلم را نگاه کرده باشید به انگلیسی مینویسه که بعداز ۳ بار عمل مهتاب موفقیت امیز نبود وسایه به ترکیه رفت تا برای کانادا پناهندگی بگیره وحال سایه در کاناداست اما چون خانواده او ازش حمایت نکردند دچار مشکلات زیادی شده است برای او ودیگر همدردان دعا کنید
صدایی می اید.می شنوی؟خوب گوش کن!
۱)صدای جیغم بود هنگامیکه یک پسر مویم را کشید من اور ا باکیف هل دادم
۲)صدای دختر دبیرستانی که سوار بر تاکسی وقتی منو در خیابان میبینه فریاد زد اوا خواهر دورت بگردم تمام مردم برگشتند ومرا نگاه کردند ومیخندیدند
۳)صدای خنده پسری بود که میخواستم ازش بستنی بخرم همش ادای منو در می اورد وپول بستنی را ازم نمیگرفت میخواست بیشتر قه قه بزند وقتی عصبانی داشتم میرفتم گفت نا ناز کجا میری صبرکن
۴)صدای چند پسر جوان که با دوست همدردم وقتی در خیابان راه میرفتیم یکی امد وگفت:اوا شماره بدم طوری خودشو از سمت راست پیاده رو به سمت چپ نزدیک من رساند که خیلی ترسیدم وهمین طور تند تند به راهم ادامه دادم جالبتر انجابود که دوست همدردم همش اصرا داشت که انها به او گفتند که شماره بهش بدهند
(چه اعتماد به نفسی!در حالیکه انها منظورشان من بودم البته من انموقعه بهش هیچی نگفتم چون برام مهم نبود) ودرست چند دقییقه بعد یک سوال کاملا متناقض با گفته های قبلی خودش پرسید که من هنوزم دارم بخاطر اون میخندم گفت: خوش به حالت تو چکار میکنی که بهت متلک می اندازندچرا به من هیچی نمیگند؟(با حسرت)
دوست همدردم تو دوست بسیار خوب من هستی ولی بدان اینها هیچکدام خوشایند من نیست ومن با این حرفها عذاب میکشم اما من کار زیادی نکردم ونمی خوام از خودم تعریف کنم فقط موی بلند درام وقیافه بدی هم ندارم وانروز لباسی پوشیدم که بهم میامد وهیچ ارایشی هم نداشتم وهیچ قانونی را نقض نکردم ایا این تقصیر من است یا اینکه مردم ما با کوچکترین چیزی تحریک میشوند وجنبه ندارند.
دوست همدردم میدانم اینگونه حرفهایت از روی بی تجربگی توست سعی کن همیشه قدری عمیق تر به مسائل نگاه کنی
اما ترسناکتر این بود که روز بعدهم با انها روبه رو شدم ایندفعه سریع به ان طرف خیابان رفتم ولی انها مرا دیدند ودنبال باز ی از انجا شروع شد وهمش میگفتند وایسا باهات کاری نداریم بالا خره یکیشون که خیلی سمج بود دستمو گرفت گفت:جیگر کجا میری از دیشب همش به فکر تو بودم وشماره را درجیبم گذاشت وگفت منتظر تماستم واگر عاقل باشی کاری باهات ندارم ولی اگر تماس نگیری وتورا دفعه دیگه ببینیم اونوقت اذیتت میکنیم منم گفتم باشه وفرار کردم ولی امیدوارم دیگه نه من انها رابببینم نه انها مرا
خیلی میترسم برام دعا کنید
سرنوشت سایه(بازیگر روز تولد)

دو تن از ایرانیانی که اختلالات هویت جنسی دارند
گفت و گوی شهروند بی. سی با پیمان خسروی و بابک یوسفی کارگردان و تهیهکننده فیلم مستند «من میدانم که هستم»
بخش نخست
با پیمان خسروی و بابک یوسفی دوتن از دستاندرکاران فیلم I know that I am گفتگویی انجام دادهایم که بخش اول این گفتوگو را در زیر میخوانید.
این فیلم به زندگی دردناک دوجنسیهای ایران میپردازد. کارگردان و تهیهکننده این فیلم به یکی از این افراد اسم مستعار سایه دادهاند که دارای بار استعارهای پرمعنایی است. کسی که هیچگاه هویت جنسیتی واحدی نداشته و جنسیت اصلیاش همیشه در سایه قرار گرفتهاست.
پیمان خسروی با ارایه این کار، از زندگی خودش گذشت و به قول بابک یوسفی تهیهکننده این فیلم، هرچیزی که پیمان توی این مدت داشت و درآورد، میفرستاد برای اینها چون بهشان قول داده بود که هر کاری از دستش بر بیاد برایشان انجام بدهد.
این انسان دوجنسی – سایه - بالاخره به تورنتو میرسد و پیمان هم بلافاصله برای دیدنش به تورنتو میرود.
اما سایه 4-3 ماه پس از آمدنش به تورنتو، دست به خودکشی میزند.
او که زندگی پرمشقت ایران را پشت سر گذاشته بود، او که پدرش از بچگی به خاطر این رفتار دوگانهاش زنجیرش میکرده و با حولهی خیس کتکاش میزده، او که مورد تجاوز جنسی سپاه و پلیس قرار میگیرد و نزد حاج آقایی رفته بود تا شکایت تجاور بهخود را، نزد او ببرد، مورد تجاوز جنسی حاجآقا هم قرار میگیرد، در کانادا دست بهخودکشی میزند.
نظر شما را به اولین بخش این مصاحبه که گفتوگو با کارگردان این فیلم است جلب میکنیم و در شماره آینده به ادامه این گفتگو و همچنین گفتوگو با تهیهکننده این فیلم بابک یوسفی مینشینیم.
هـ . الف
دوستان خوشحالم که شما را ملاقات میکنم تا با هم گفتگویی داشته باشیم. کمی از خودتان و سابقهی کاریتان صحبت کنید.
پیمان خسروی: سعادت ما بود که با شما گفتگو کنیم. سابقهی کاری من قبل از اینکه به کانادا بیایم حدود ۱۴ سال کار در تلویزیونهای ایران است. من در شبکههای ۱،۲ و ۳ کار کردم و تعدادی هم کارهای ترجمه برای شبکهی 5 داشتم. تنها قسمت کوچکی از کارهای اصلیام که در ایران انجام دادم در کانادا موجود هست که آن هم بخش اعظماش مربوط میشود به زندگی دوجنسیها.
شما کی به کانادا آمدید؟
پیمان: من حدود 3 سال هست که به کانادا آمدم و در اینجا هم (ونکوور) کم و بیش کار فیلمسازی و فیلمبرداری را ادامه میدهم. کلا اگر بخواهم جمع ببندم، چیزی حدود 17 سال تجربه کاری دارم.
اینجا به صورت آکادمیک به تحصیلاتتان ادامه میدهید یا فقط به کار فیلمسازی میپردازید؟
پیمان: آکادمیک که تاکنون نمیتوانستم، چون اینجا من «پناهنده» بودم ولی الان «پناهندگیام» قبول شده و در پروسهی اقامت دائم هستم. البته قبلا اقدام کردهام که هنوز جواب نیامده است.
تجربهی کاریتان در ونکوور و تلویزیونهای اینجا چطور بود؟
پیمان: مدتی روی همین پروژهی فیلم مستند کار کردم و با تلویزیونهای اینجا نیز همکاری داشتم.
با کدام کانالها؟ منظورتون تلویزیونهای ایرانی است؟
پیمان: بله، حدود یک سال با آقای مهجوری همکاری کردم.
تاکنون چند فیلم مستند ساختید؟
پیمان: در عرصهی سینما اولین باری بود که من فیلم سینمایی ساختم که اول قرار نبود سینمایی باشد. این فیلم یک کار تلویزیونی بود که تبدیل به اولین کار سینمایی من شد، بقیهی کارهای من در واقع همهاش تلویزیونی بود.
چطور شد که به سراغ این موضوع رفتید؟
پیمان: من به عنوان کارگردان با شبکهی 5 )شبکهی تهران( یک قرارداد امضا کردم. پروژهای به من دادند به اسم «شهر سالم» که شهر تهران به عنوان یک شهر بزرگ پایتخت ایران، چگونه باید یک شهر سالم بشود، چه چیزهایی را ندارد؟ و چه چیزهایی وجود دارد که باعث شده تهران شهر سالم نباشد و چه چیزهایی را باید داشته باشد که به درجه استاندارد یک شهر سالم برسد. این پروژهای 52 قسمتی بود و چیزهای مختلفی بود مثل موبایل، اینترنت، اعتیاد، دخترهای فراری، زنهای خیابانی، فالگیر و ترافیک. بر این اساس میرفتیم و با اقشار مختلف جامعه مصاحبه میکردیم. در همین پروژه برای اولین باری بود که شخصا با دو تا از افراد دوجنسی برخورد کردم. تا اون موقع من هم مثل خیلی از دوستانی که نمیشناسندشان، فکر میکردم که اینها هم مثل گروههای گی و لیزبین هستند. البته در ایران اسامی دیگری دارند. و من قبل از این که آقای خاتمی بروند و آقای احمدینژاد بیایند پروژهاش را گرفته بودم که انجام بدهم.
در ایران چه اسامیای دارند؟
پیمان: اسامیشان یک کم ناجور هست. البته بهترینشان همان «اوا» هست، اواخواهر. بعد با آنها صحبت کردم و دیدم که داستانشان چیز دیگری است و زمان حدود 6 ماه طول کشید که من این افراد را مجاب کردم که بیایند جلوی دوربین و حرف بزنند. به من اعتماد کنند. آنها را میبردم در صحنههای فیلمبرداریهایم تا ببینند که ما چه کار میکنیم. پای ادیت بردمشان و سعی کردم که اعتمادشان را جلب کنم و حرفهایی که میخواهند بزنند، گفته شود. بعد از 6 ماه قبول کردند و شروع کردم با آنها کار کردن.
چطور شد که در صدد ساخت این فیلم برآمدید و این موضوع را چگونه پیش بردید؟
پیمان: همان موقع که با اینها صحبت کرده بودم میخواستم به نوعی این پروژهی بچههای دوجنسی را هم در همین پروژه بگنجانم. چون توی همان 52 قسمت یک 5 مورد بود که مختص مسئولین بود و قرار نبود که پخش بشود و آنها عبارت بودند از اعتیاد، زنهای خیابانی، دخترهای فراری، همجنسگراها و کودک و کار. این قسمتها قرار بود که برای مسئولین پخش بشود تا برایش راه حل پیدا کنند و من میخواستم که برای آنها به نمایش بگذارم که متأسفانه با سر کار آمدن دولت آقای احمدینژاد، ورق برگشت و عملی نشد. بعد در آن شلوغ پلوغیها چون کار من در ارتباط با دوجنسیهای یک کار زیرزمینی بود، از طریق افراد نزدیکام لو رفتم و ریختند در خانهام و مجبور شدم که از ایران خارج شوم. به اینجا که رسیدم چون در ایران همه چیزم را برای هیچ از دست دادهبودم، سعی کردم که فیلمها را بیاورم اینجا و حداقل اینجا تمامشان کنم.
با بابک یوسفی چهگونه آشنا شدید؟
پیمان: اینجا از طرف یکی از دوستان خیلی نزدیکام با بابک آشنا شدم. به دوستم گفتم که میخواهم چنین کاری بکنم و کسی را اینجا نمیشناسم و ایشان هم شماره تلفن بابک را به من داد. با بابک پیرامون این موضوع صحبت کردم و دیدم که او از خود من مشتاقتر هست برای این کار و با هم شروع کردیم به کار کردن.
پس میشود این گونه عنوان کرد که فیلم قبلا تهیه شده بود و این جا فقط ادیت شد.
پیمان: نه، توی ایران وقتی ریختند خانهی من، حدود 70٪ از کارهایی را که داشتم جمع کردند و بردند. این 30٪ که مانده بود مقداری دست فیلمبردارم مانده بود و مقداری خانهی پدر و مادرم بود و توانستم که این خردهریزها را جمعوجور کنم و بیاورم. چون خیلی کم بود و تنها 30٪ آن را داشتم. این گونه نبود که فقط بگوییم قسمت اول فیلم هست یا 30٪ از آخر فیلم، از هر چیزی یک تکه بود و مجبور شدیم که بازسازی کنیم، اینجا یک سری فیلمبرداری کردیم که مقایسهای کنیم بین کاناداییها و ایرانیها و قسمتهایی که اینجا فیلمبرداری شد به کمک بابک انجام دادیم و ادیت هم شد.
یعنی دوباره به ایران بازگشتید که یک سری صحنهها را فیلم بگیرید؟
پیمان: اگر برمیگشتم به ایران که در آنجا کلاً فیلمی وجود نداشت. دورا دور کمک گرفتم از بچههای داخل ایران.
آیا چون پروژه دولتی بود مشکلی برای حضور در مراکز قانونی ایجاد نشد؟ ما صحنههایی میبینیم که ظاهراً دوربین شما در دادگاه حضور دارد.
پیمان: نه آن صحنه دادگاه نیست، بلکه سمیناری بود که بچههای دانشجو در مشهد گذاشته بودند، البته آن سمینار به پایان نرسید چون بسیجیها ریختند آنجا و کلاً کار سمینار نیمه تمام ماند. در واقع اقداماتی بوده که قرار بوده فضا در دوران خاتمی باز شود.
برخورد بینندگان بعد از دیدن این فیلم با شما چگونه بود. مثلا مسائل حقوقی و انسانی را که این فیلم تلاش میکرد نشان بدهد بازتابهایش چگونه بود؟
پیمان: یک سری از واقعیتها خیلی تلخ هست. من قبل از اینکه فیلم اکران بشود با عدهای صحبت که میکردم به من فحش میدادند و یک سری هم میگفتند که تو از طرف جمهوری اسلامی آمدی اینجا. آنهایی که به طرفداری از جمهوری اسلامی بر میآمدند، میگفتند تو گِی هستی و از دین خارج شدی و انواع تهمتها را به من میزدند و بدترین این بود که .... ببنید من راجع به دو جنسیها صحبت کردم و همیشه گفتهام که من راجع به گِی و لیزبینها صحبتی نکردم. مثلا یک بار وقتی میخواهم راجع به چای صحبت کنم و بگویند راجع به قهوه حرف زدهای، به آدم برمیخورد. من راجع به دو جنسیها حرف میزدم ولی اینها توی روی من میایستادند و به من توهین میکردند. حتی قبل از این که فیلم نمایش داده شود و آن را ببینند در موردش قضاوت میکردند. یک سری ایمیلهای تهدیدآمیز، هم من و هم بابک داشتیم.
شما الان خانوادهاتان ایران هستند؟
پیمان: بله ایران هستند. البته در ایران خیلی خانوادهام را اذیت کردند و تنها خوبی که داشت، این بود که چون من قبلا جدا زندگی میکردم، گفته بودند ما خبری نداریم که چه کار میکند. وقتی فیلم در فستیوال ونکوور اکران شد، نظر جامعه کلا برگشت. البته در تلویزیون از طرف آقای مهجوری یک مصاحبه هم به زبان انگلیسی و هم فارسی با ما انجام شد که خیلی در افکار عمومی تأثیر گذاشت و بعد از آن مردم برای دیدن فیلم صف کشیدند.
من روزنامههای زیادی را دیدم که این فیلم را پوشش خبری دادهبودند و نقد و تفسیر نوشتند. از نورتشور نیوز گرفته تا جورجیا استریت کم و بیش همهی اینها در سایتهایشان هم هست.
پیمان: بله. در روزنامهی جورجیا استریت و ونکوور کوریور بود و روزنامههای ایرانی گوناگون، پیوند و . . . و تلویزیون Shaw و CTV بود. رادیو فردا بود که مال تورنتو است و یک رادیو هم این جا در ونکوور.
خاطرههای تلخ و شیرین و جالب هم دارید؟
پیمان: وقتی فیلم من اکران شد و در خیابان راه میرفتم، 12 - 10 نفر کانادایی میآمدند و میگفتند ما آمدیم و فیلم تو را دیدیم یا عکس تو را دیدیم و میآمدند راجع به فیلم صحبت میکردند و این خیلی برای من جالب بود که حداقل 12-10 نفری با من صحبت کردند. میدانید این فیلم زندگی من را عوض کرد. من در ایران زندگی خودم را داشتم. خوب در صدا و سیما جوانی به سن و سال من 52 قسمت برای شبکه تهران بخواهد کار بکند معلوم هست که موقعیت خوبی داشته، از نظر اجتماعی خیلی موقعیت خوبی داشتم، از لحاظ مالی خوب بود، پیش خانوادهام بودم، خودم زندگی داشتم. نمیدانم و نمیتوانم بگویم که حرکتم اشتباه بوده چون به نظر من مسئولیت یک هنرمند با هر هنری که میخواهد داشته باشد، اولین کاری که میکند این هست که درد جامعه را بازتاب دهد.
منبع:www.shargon.com
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:33  توسط مینا
|
پی نوشت۱: سلام عزیزان
با خبر شدم حواهر گلم غزل بانو از سفر مکه مکرمه بازگشته(البته دیگه باید بگیم حاجیه خانم) به او زیارت قبول میگم
اما متاسفانه از حاجیه خانم شنیدم بعد از بازگشت از مکه پدربزرگشان فوت کرده اند
به ایشان تسلیت عرض میکنم وامیدوارم غم اخرشان باشد
روحش شاد یادش گرامی
پی نوشت۲: وبلاگ صبح دیگر یکساله شد
انگار همین دیروزبود۳۱ فروردین ۱۳۸۷
با وبلاگ ستاره عزیز اشنا شدم وایشا ن پیشنهاد کردند که حتما یک وبلاگ برای خودم بزنم(عزیزان میدانند انموقعه خیلی شرایط بدی داشتم) وبعد با شراره عزیر اشنا شدم
در این یکسال دوستی انقدر بهم نزدیک شدیم که انگار ۱۰۰ سال است که همدیگر را میشناسیم
از همین جا از انان اجازه میخواهم که بگم اگر نا به حال دوست بدی بودم ونتوانستم وظیفه دوستی را بجا بیاورم مرا ببخشید
در مورد وبلاگ هم سعی کردم بخوبی اطلاع رسانی کنم اگر حتی یک نفر هم از مطالب من چیزی یاد گرفته باشد که به خوشبختی او کمک کرده باشد من راضیم
اگر در این مدت خوانندگانی بودند که به هر نحو از من راضی نیستند ازشان معذرت میخواهم وامیدوارم مرا ببخشندو حلال کنند
راستی عزیزان من این ترم واحد زیاد برداشتم واگر خدا بخواهد این ترم دانشگاه را تمام میکنم وبرای همین فکر میکنم ۲تا۳ ماه دیگه نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم وبروز کنم چون باید در س بخونم و وقت زیادی ندارم
با ارزوی بهترینها 
حبس ابد
ندا گنجي ميكوشد صداي زمخت و مردانهاش را پشت حائلي از ظرافتهاي كلامي زنانه پنهان كند.

عكس ها :نسيم گلي او در خانه خود حبس شده، او را در اتاقي زنداني كردهاند؛ برايش حبس ابد بريدهاند، مردم. جرمش؟ روح زنانهاش را كه از بدو تولد اسير جسمي مردانه بود، رهانيده است؛ رهانيدن يا همان تغيير جنسيت، فرقي نميكند. مردم و حتي خانوادهاش او را با اين ظاهر جديد نميپذيرند. حرفها و نگاهها صدها برابر برندهتر از تيغ جراحي است كه او خود را به آن سپرده تا روحش را از بند جسمي كه به آن تعلق نداشت، برهاند. همين طعنهها و كوتهبينيها، زنداني ديگر از جنس انزوا برايش ساختهاند. 20سال، نامش «نادر» بوده. حالا از اينكه «پريا» مينامندش خوشحال است؛ از اينكه روح و جسمش را يك كاسه كرده در پوست خود نميگنجد. پريا كه هماكنون 24 بهار كه نه «خزان» از عمرش ميگذرد، حبسيه خود را اينگونه ميسرايد: «دوران كودكيام به تمسخر دوستان و اطرافيانم گذشت. تنها به اين دليل كه جسمي پسرانه داشتم، در عين حال عروسك بازي ميكردم. در سن 14سالگي بود كه متوجه شدم حالاتي كه من هميشه با آن كلنجار ميرفتم بيماري است؛ اما خانوادهام تمام حركات و احساسات مرا سركوب ميكردند. چهار سال پيش به طور اتفاقي مطلبي در يك روزنامه خواندم كه راجعبه تغيير جنسيت بود. از همان جا فهميدم مشكل من جدي ؛ اما قابل حل است.» اندوه و دلنگرانيهاي پريا حتي از پشت تلفن نيز قابل لمس است، اما سخن گفتن با او كمي سخت مينماياند. از اين رو كه ميماني با او مثل يك زن راحت باشي يا حيايي را كه در برخورد با مردان، لفافه سخن گفتن قرار ميدهي، اينجا هم رعايت كني. پريا اما راحت سخن ميگويد، چنانكه هر كسي با همجنس خود راحت برخورد ميكند. لهجه همداني گاهي از ميان سخنانش سرك ميكشد و خود را نمايان ميكند: «خيلي سخت بود. در اين چهار سال كه تصميم گرفتم خود را درمان كنم، ماهي دوبار براي روانكاوي به تهران ميآمدم پس از چهار سال بالاخره بيماري من ثابت شد. روانپزشك گواهي آن را صادر كرد، اين نامه را به پزشكي قانوني همدان بردم، در همدان كميسيون تشكيل شد و پزشكان اينجا هم وجود اين بيماري را در من تاييد كردند و در نهايت مجوز تغيير جنسيت من صادر شد.» به مثابه يك تكه آجر وقتي از او ميپرسم هزينه جراحيات را چگونه تهيه كردي پاسخ ميدهد: «بهزيستي همدان سهميليون و 500هزار تومان آن را تقبل كرد، 500هزار تومان هم خودم به آن اضافه كردم و با چهارميليون تومان، جراح اين عمل را انجام داد.» ميگويد: «درست است كه به آرامش رسيدم اما چه فايده، خانوادهام با من مانند يك تكه آجر رفتار ميكنند. ديگر نميتوانم بچهدار شوم و كسي هم حاضر نيست با اين شرايط با من ازدواج كند. ميگويد پيش از عمل، در عروسيها ارگ مينواخته و اين گونه امرار معاش ميكرده است. خياطي، پردهدوزي و آرايشگري زنانه را هم خوب ميداند و معتقد است به تنهايي از پس مخارجش برميآيد. او ادامه ميدهد: «خانوادهام به دليل شرايط فرهنگي روستا در اتاقي حبسم كردهاند، اما قول دادهاند بعد از عيد87، سرپناهي خارج از روستا برايم بيابند تا زندگي اجتماعيام را از سر بگيرم.» پريا كمي از عوارض جراحياش دلخور است و ميگويد كه جراحان پس از عمل ديگر هيچ توجهي به وضعيت بيماران خود ندارند و تنها به دنبال دريافت حقالزحمه خود هستند. جالب اينكه پريا سربازي هم رفته است. اختلال هويت جنسي كه معمولا در سنين كودكي نمود پيدا ميكند به رفتارهايي مغاير با جنسيت بيولوژيكي منجر ميشود. اين افراد از نظر ژنتيكي و جسمي متعلق به يكي از جنسها هستند و وقتي فيزيك بدن بررسي ميشود كمبودي در آن جنس ندارند اگر مرد هستند، از هيكل و هورمونهاي مردانه برخوردارند و اگر زن هستند، داراي رحم و اندامهايي زنانه؛ كه در هر دو قابليت باروري نيز وجود دارد. اين افراد در عين برخورداري از جسمي سالم در يكي از جنسها، روحي متعلق به جنس ديگر دارند كه در منابع علمي به عنوان T.Sها معرفي ميشوند. رفتارهايي كه از سوي اين افراد نيز سر ميزند متعلق به جنسي است كه روح آنها به آن تعلق دارد و ناهمگوني اين رفتارها به گونهاي است كه توسط اطرافيان قابل تشخيص است. البته اين اختلال، در سنين بلوغ كه احساس هويت داشتن در يكي از دو جنس مرد يا زن پررنگتر است بيشتر خود را نشان ميدهد. اين افراد با مشكلات حاد روحي دست به گريبان هستند كه اين مشكلات به دليل ناآگاهي خانواده و اجتماع حادتر نيز ميشود. اين بيماران اگر به مراكز درماني راهي بيابند با هورمون درماني و جراحي دستگاه تناسلي تقريبا به آنچه كه روحشان به آن تعلق دارد ميرسند. دكتر نوروزي اورولوژيست در اينباره ميگويد: اين افراد بايد بدانند وقتي تبديل به جنس مخالف ميشوند از حيث فيزيولوژيكي كاملا به جنس ثانويه تبديل نخواهند شد، مردي كه تبديل به زن ميشود يا زني كه به مرد تبديل ميشود، هيچگاه قابليت بچهدار شدن نخواهد داشت چرا كه از لحاظ جسمي كاملا جنس اوليه خود را داراست و تنها ظاهر خود را تغيير داده است.» او ميافزايد: «اگر مردي تمايل دارد به زن تبديل شود به او ميگويند كه بايد دو سال در لباس زنانه زندگي كني. اگر توانست اين شرايط را تحمل كند در آن هنگام با اجازه دادگاه تغيير جنسيت براي او انجام ميشود، به دليل آنكه تغيير جنسيت از مرد به زن مستلزم از دست دادن يك سري از اعضا و ارگانهاي بدن است و در عين حال برگشتناپذير، بايد اين امر به طور حتم از ديدگاه دادگاه مسجل شود كه اين فرد هيچ گاه تمايل به بازگشت به دوره قبل را ندارد.» او به مشكلات شايع در زمينه درمان اشاره ميكند و ميگويد: «براي درمان اين افراد با معضلات بسياري مواجهيم، تا جايي كه اگر بخواهيم مردي را به زن تبديل كنيم، نميدانيم كه او را در كدام بخش بستري كنيم، اگر در بخش مردانه بخوابانيم، از نظر روحي او ماهيت زنانه دارد و اگر در بخش زنان بستري كنيم از نظر جسمي او يك مرد است. از همين رو است كه براي درمان نيز با معضلات خاصي دست به گريبانيم.» از آنجا كه نهادهاي حمايتي نيز در سالهاي اخير، حمايت از اين افراد را در حيطه وظايف خود قرار دادهاند اولين مشكل براي رفع اين بيماري به مسائل اقتصادي بازميگردد كه نسبت به نوع بيماري و اعمال جراحي، هزينهاي بين يك تا 10ميليون تومان براي متقاضيان جراحي در بر دارد. مسوولان بهزيستي نيز نسبت به نفسگير بودن روند ارجاع به پزشكي قانوني و پس از آن، تغييرات در شناسنامه و به طور كلي طي كردن مراحل قانوني اذعان ميكنند. البته بيهيچ گمان، تعطيل كردن زندگي اجتماعي، پس از تغيير جنسيت به دليل آنكه جامعه به سطح آگاهي مناسبي دست نيافته به مراتب سختتر است. از سوي ديگر در شرايطي كه افراد عادي براي يافتن شغل با مشكلات بسياري روبهرو هستند، مشكلات افرادي كه تغيير جنسيت ميدهند نيز دوچندان است. طبق آمار، در سال 85 حدود 45مورد از اين افراد تحت حمايت بهزيستي تغيير جنسيت دادهاند؛ اما اين آمار در سال 86 ميبايست به 100نفر افزايش مييافت. ربيعا... عشقي، قائممقام معاونت اجتماعي سازمان بهزيستي، ميگويد كه اين افراد به شدت با خانوادهها و اطرافيان خود درگير هستند. اين درگيري گاهي چنان شدت ميگيرد كه از طريق تماس همسايهها مطلع ميشويم. گاهي نيز اين افراد با مراجعه حضوري خود را معرفي ميكنند. او وقتي در مقابل اين سوال قرار ميگيرد كه آيا پوشش اين تعداد، كافي است، در پاسخ ميگويد: «بهزيستي بايد به تمام حوزهها رسيدگي كند، اگر صرفا به يك حوزه توجه بيشتري نشان دهد، از ديگر حوزهها باز خواهد ماند.» اولين تغيير جنسيت در ايران اخيرا انجمني در ايران تاسيس شده كه ميتواند بارقه اميدي در دل اين افراد ايجاد كند، از اينرو كه مشكلاتشان تا حدودي روبه سوي مرتفع شدن هدايت شود. بهطوري كه تعريف درست و شناخت اين بيماري، فرهنگسازي، پيشگيري و درمان و نه تشويق براي تغيير جنسيت، آگاه كردن مردم نسبت به اين بيماري و شناسايي موارد ابتلا از جمله اهداف اين انجمن است. در عين حال فراهم كردن امكانات حقوقي، درماني، ايجاد محيط كار و تحصيل، مسكن و مشاورههاي روانپزشكي از ديگر فعاليتهاي انجمن تازه تاسيس است. خاتون ملكآرا، رييس انجمن حمايت از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسي كه خود با بيماري T.S متولد شده ميگويد: «در سال 1365، طي ملاقاتي كه با حضرت امامخميني داشتم، مدارك پزشكيام را به ايشان ارائه كردم. همين امر موجب شد كه ايشان اولين فتوا را در اينباره صادر كنند. به علاوه اينكه در تاريخ 15بهمن سال 65اولين مجوز تغيير جنسيت از سوي پزشكي قانوني براي من صادر شد. بر همين اساس در سال 1380 در كشور تايلند تحت عمل جراحي قرار گرفتم.» او ميافزايد: «اين پديده به طور كلي در دنيا نيز هنوز جا نيفتاده است و مهمترين چالش در اين زمينه آن است كه خانوادهها نيز براي پذيرفتن اين افراد دچار مشكل هستند. با اين همه توصيه ميكنم اين بيماران شئون اجتماع و خانواده را رعايت كنند و در صورتي كه از سوي خانواده هم طرد شدند، خود را بيگدار در جامعه رها نكنند. با وجود آنكه اين بيماري از پدر و مادر به كودك ارث ميرسد، اين افراد بايد بكوشند حمايت خانواده خود را از دست ندهند.» او به پيشگيري از بروز اين بيماري اشاره ميكند و ميگويد: «در اين نوع بيماريها نيز ارائه راهكارها پيشگيري از اهميت ويژهاي برخوردار است، تا جايي كه اين بيماري كه در واقع از پدر و مادر يا از دو هنجار به يك ناهنجار تبديل ميشود، به روابط نادرست، ناهمگون مسائل روحي و جسمي پدر و مادر در دوران تشكيل جنين بستگي دارد كه رعايت موازين مربوط به آن ميتواند تا حد زيادي به كاهش تولد اين افراد كمك كند. البته عواملي مانند استرس، عوامل روحي، ژنتيك و ويژگيهايي كه كودك از پدر و مادر ارث ميبرد نيز در به وجود آمدن اين بيماري بيتاثير نيست.» ملكآرا خاطرنشان ميكند: «هنگامي كه كودكي به دنيا ميآيد، يك تا شش سالگي سني است كه رفتار شخصيتي كودك پديدار ميشود؛ بنابراين والدين بايد با مشاهده كوچكترين رفتار نامانوس از سوي كودك، روانپزشك يا متخصصان غدد را در جريان قرار دهند. براي مثال والدين نبايد نسبت به پسربچهاي كه سراغ بازيهاي دخترانه ميرود و تمايلي به اسباببازيهاي همجنسان خود ندارد، بيتفاوت باشند چه بسا كه همين توجهات يا معالجات اوليه از بروز يك فاجعه جلوگيري كند.» يافتن پروفسور بهرام ميرجلالي، فوقتخصص جراحي تغيير جنسيت، كار چندان دشواري نبود چراكه او در ميان اين بيماران بسيار شناخته شده است. او با حوصله خاصي به تمام سوالات ما پاسخ گفت. ميرجلالي معتقد است اين افراد به هيچ وجه انحراف اخلاقي ندارند، بلكه بيمار هستند و از آنجايي كه همواره از وضعيت خود ناراضي بودهاند پس از جراحي نيز به رضايت كامل قلبي دست نمييابند. او اين چنين درباره تغيير جنسيت سخن ميگويد: «اين افراد دچار واژگوني هويت جنسي و جزو گروهي به نام GID هستند. GIDها به نابساماني در نظم جنسي مبتلا هستند، كه بيماران T.S در زنجيره انتهايي اين گروه قرار ميگيرند. به طور كلي 7 تا 10درصد هر اجتماعي به نابساماني در نظم جنسي يا GID مبتلا هستند يعني از هر 100نفر، 7 تا 8نفر به اين اختلالها مبتلا هستند. در حال حاضر تعداد بيماران T.S (روان دگرجنسيها) 4 تا 5نفر در هر 100هزار نفر تخمين زده ميشود.» او ميافزايد: «اين افراد كاملا آگاه به وضعيت خود هستند. روح اين بيماران در نقطه مقابل جنسي است كه در آن ديده ميشوند.» او ميگويد: «پدر و مادرها هيچ گاه نبايد از كنار رفتارهاي غيرمتعارف كودكان در سنين 4 تا 6سالگي به سادگي عبور كنند.» ميرجلالي به علل و عوامل به وجودآورنده اين بيماري اشاره ميكند و ميگويد: «طبق تحقيقاتي كه 25سال بر آن متمركز شدهام، علاوهبر چندين تئوري كه در اين زمينه وجود دارد، يك شوك عصبي كه در سومين ماه از دوران بارداري، بر مادر وارد ميآيد، موجب ترشح هورموني ميشود كه مستقيما بر ساختمان مغز جنين تاثير ميگذارد. همين امر نيز زمينه تولد كودكاني با اين عارضه را فراهم ميآورد. او در ميان اظهاراتش به اين نكته اشاره ميكند كه با اولين بيمار مبتلا به T.S در فرانسه و در سال 1962 مواجه شده و تقريبا 20سال بعد، هم اولين بيمار را در ايران مشاهده كرده است. او همچنين معتقد است كه جاي خالي روانپزشكان مجربي كه بتوانند اين نوع بيماري را به موقع تشخيص دهند، كاملا احساس ميشود.او ميگويد: از آنجايي كه دو گروه T.S وجود دارد، جراحي اين بيماران نيز دو جراحي كاملا مجزاست و در عين حال پرزحمت و پرعوارض، اما نجاتبخش. معمولا آنهايي هم كه موفق نميشوند خود را نجات دهند يا منزوي ميشوند يا با خودكشي سعي ميكنند خود را برهانند. از همين رو است كه معمولا 33درصد اين افراد در تمام دنيا اقدام به خودكشي ميكنند.اما مهمترين مساله در درمان اين است كه جراحي به تنهايي نميتواند راهگشا باشد، عوامل اجتماعي و رواني نيز يك عضو جداييناپذير مراحل درمان است كه مجموعه اين عوامل بايد به صورت پيوسته در حركت باشند.او با بيان اينكه 18 تا 21سالگي بهترين زمان جراحي است، ميافزايد: «اين سن، سني است كه تمام وجنات جسمي به تكامل ميرسند؛ اما معمولا توصيه ميكنم كه هر بيمار 6 تا 7سال تحت روانكاوي روانپزشك قرار بگيرد.تا روانپزشك تشخيص دهد كه او جزو گروههاي فرعي، يا اختلالات جنسي نيست.» او دامه ميدهد: «تا مدتها روانپزشكها نميپذيرفتند كه چنين بيماري وجود دارد و تا 10 سال پيش اين موضوع به طور كلي انكار ميشد و گاهي آن را انحراف ميخواندند. در حاليكه T.S يك بيماري است و از انحرافات جنسي كاملا متمايز است. من معتقدم اين افراد بدون هيچ گناهي گرفتار بدترين مشقتند و در جسم خود گرفتار بدترين عذاب.»ميرجلالي تاكيد ميكند: «اين افراد پس از جراحي ميتوانند ازدواج كنند اما بههيچوجه قادر به بچهدار شدن نيستند. ضمن آنكه اين افراد، از احساساتي به مراتب قويتر از زن و مردهاي معمولي برخوردارند. جراحي كه ما انجام ميدهيم، فوت و دعا نيست، 6-5ساعت كار سخت بر روي نقطهاي از جسم كه آناتومي بدن را نيز تحت تاثير قرار ميدهد. 10 تا 12درصد اين جراحيها معمولا با نارضايتي همراه است اما معمولا 80درصد از وضعيت جديد خود راضي ميشوند. اما خود جراحي تقريبا سههفته از فعاليت فرد را مختل ميكند. پس از اين دوره، تا دو سال نيز در راه رفت و آمد به درمانگاه و درمانهاي هورموني هستند. البته كساني هم كه دچار عوارض پس از عمل ميشوند، دائم به كلينيك ما مراجعه ميكنند اين در حالي است كه عوارض ناشي از جراحي در ايران به مراتب كمتر از كشورهايي مانند فرانسه است به طوري كه در 12سال اخير كه تقريبا 580جراحي را به انجام رساندهايم، تنها 40 تا 45 مورد با بيماران ناراضي روبهرو بودهايم. او ميگويد به دليل مشقت اين گونه اعمال جراحي، تنها دو كشور ايران و تايلند يكهتاز اين ميدان هستند. ميرجلالي پيرامون هزينههاي اين نوع جراحيها نيز بيان ميكند: «درحالي تمايل به تغيير جنسيت از مرد به زن بيشتراست، با هزينهاي معادل 17 ميليون تومان انجام ميگيرد». البته وي تاكيد ميكند كه تنها پنجميليون تومان از بيمارانش دريافت ميكند. اما تغيير جنسيت از زن به مرد 12 تا 15ميليون تومان هزينه دربردارد. در حالي كه اينگونه اعمال جراحي در پاريس گاهي به 18هزار يورو هم ميرسد. او ميگويد كه حتي از آمريكا و كانادا نيز براي جراحي به ايران مراجعه ميكنند. دستيار دكتر ميرجلالي به تمايل ما براي ملاقات با يكي از اين بيماران پاسخ مثبت داد. زني با تمام وجنات يك زن بر روي تخت نشسته در لحظه اول اين گمان ميرفت كه زني است كه قصد تغيير جنسيت دارد، اما هنگامي كه متوجه شديم كه هيبت زنانهاش حاصل تغيير جنسيت است، حيرتي بزرگ تمام وجودمان را فرا گرفت. اين ميزان تغيير مگر امكان دارد، يعني او پيش از اين مرد بوده؟ 38ساله است، اما ازگفتن نامش ابا دارد، نه نام فعلياش را ميگويد و نه نام قبلياش را. به اين دليل كه دلش ميخواهد براي همسر آيندهاش، حساسيت ايجاد نكند.ميگويد:«10 سال است كه براي درمان اقدام كردهام و خانوادهام هم با اين موضوع مشكلي ندارند، حتي فاميل و اطرافيان، حالا با لباسهاي زنانه در عروسيها شركت ميكنم.»او دوران دبيرستان را بدترين دوران زندگياش ميداند و ميگويد: «همواره از سوي دوستانم مورد تمسخر واقع ميشدم. در حال حاضر هم دليل رفتار مردم را نميدانم. تا زماني كه از گذشتهات خبر ندارند، بسيار راحت برخورد ميكنند، اما هنگامي كه متوجه ميشوند، حائلي ميان من و خود ميكشند.حتي هنگامي كه از سوي پسري كه به او علاقه داشتم طرد شدم مانند يك زن عذاب كشيدم. او ميافزايد: «شرايط، غيرقابل تصور و پيچيده است، دوستي داشتم كه خودكشي كرد؛ اما هميشه ميگفت اگر روزي به خدا برسم با يك «چراي» بزرگ به سوي او خواهم رفت و از خدا خواهم پرسيد چرا؟

 |
|
منبع:1478963456.blogfa.com |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:20  توسط مینا
|
متن اصلی:
پی نوشت۱:سلام عزیزان
سال نورا به همه شما عزیزان تبریک عرض میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید
می خواهم امیدوارباشم که ایران بهشت ماست اما................
می خواهم امیدوار باشم که بچه ها دیگر سراغی از قصاب معروف میرداماد نمیگیرند اما...........
می خواهم امیدوار باشم که دیگر مردم به ما اوا خواهر و اوایی نمی گویند اما.........
می خواهم امیدوار باشم که دیگر وقتی مردم مارا دیدند مارا لولو یا دلقک خطاب نمی کنند اما...........
می خواهم امیدوار باشم که بچه ها با هم وحدت خواهند داشت اما................
می خواهم امیدوار باشم که دیگر بعضی از بچه ها با ظاهر وکارهای دور از شان انسانی ابروی ما رانمی برند اما....................................
می خواهم امیدوار باشم بوسیله اموزش وپرورش وزارت بهداشت وصداو سیما وحوزه علمیه در مورد ما فرهنگ سازی میکنند امآ......................
می خواهم امیدوار باشم تعداد زیادی از روانپزشکان ما را درک خواهند کرد اما....................
می خواهم امیدوار باشم بعضی از مردم دیگر در کار دیگران تجسس نخواهند کرد اما..................
می خواهم امیدوار باشم بعضی از بچه ها بخاطر لجبازی با خانواده وجامعه تغییر نخواهند کرد اما............
می خواهم امیدوار باشم که دیگران باور میکنند که تنها راه خوشبختی برای هریک از ما با شرایط مختلف تنها یک راه نخواهد بود اما.......
می خواهم امیدوار باشم
و امیدوار خواهم بود
چون ناامیدی گناهی بس بزرگ است
پی نوشت ۲: در پست پیشین مطلبی داشتیم در مورد کسی که در سن ۴۵ سالگی وبا سه فرزند عمل کرده بود وحالا این پست در مورد کسی هست که در سن ۱۶ سالگی عمل کرده است حالا خودتان قضاوت کنید کدامیک بهتر است! البته جواب کاملا واضح است
hendoone.com: مجوز عمل جراحی - که در خفا انجام و توسط سرویس سلامت آلمان پشتیبانی مالی شده است - تنها پس از آن صادر شد که روان شناسان تایید کردند که “بدون هیچ شک و تردیدی او یک دختر است، اما در بدن یک پسر”.
این جوانترین عملیات تغییر جنسیت کامل در دنیاست. کیم (Kim) که نامش در ابتدای تولد تیم (Tim) بود، از سن 12 سالگی تحت معالجه بوسیلهی هورمون قرار گرفته بود.

دکتر برنارد مین برگ (Bernd Meyenburg) که رییس یک کلینیک روان پزشکی برای کودکان و بزرگسالانی با مشکلات هویتی است میگوید: “تعداد بسیار کمی از روان پزشکان هستند که در زمینهی تغییر جنسیت در نوجوانان تجربه دارند. خانوادهها مجبور هستند دائمآ روان پزشک خود را عوض کنند.”
به گفتهی دکتر برنارد “من همیشه مخالف چنین عملهای جراحی روی افراد کم سن و سال کم بودم، اما بعد از آن که مشاهده کردم یکی از بیماران نوجوانم پس از انجام عمل جراحی بسیار خوشحال و سر حال است، متوجه شدم در بعضی موارد تصمیم درست همین است.”
دکتر اظهار میدارد: “کیم یکی از همین موارد است، او همیشه میدانست که چه میخواهد.”
کیم برای رسیدن به آرزویش یعنی همان “دختر بودن”، سالهای بسیاری از طعنه و تحقیر را تحمل کرد. او اینک، با وارد شدن به دنیای مُد، یک دورهی جدید را در زندگیاش شروع کرده و یک CD را نیز به بازار فرستاده است.
کیم که اکنون 16 ساله است میگوید: “از من پرسیدن که آیا الان احساس دختر بودن میکنی؟ راستش واقعیت اینه که من همیشه احساس دختر بودن میکردم، من فقط توی یک بدن اشتباه به دنیا اومدم.”
کیم بی صبرانه منتظر آن است که تابستان فرا رسد و او بتواند تعداد زیادی از لباسهای تنگ و جدید [دخترانه] را امتحان کند.
کیم میگوید: “من همیشه مشکل داشتم، چون نمیتونستم لباسهای تنگ و چسبون بپوشم، ولی الان هر چی که دوست داشته باشم میتونم بپوشم. دوست دارم مثل بقیه بتونم شنا کنم و شلوارهای جین تنگ بپوشم، دوست دارم اندام خودم رو در معرض دید بقیه بذارم. تا امروز نمیتونستم شلوارهای تنگ بپوشم، چون توی اون شلوارها احساس راحتی نمیکردم.”
“حالا میتونم هر لباس تنگی که میخوام بپوشم.”
“از این به بعد میتونم از شنا کردن لذت ببرم، میتونم بدون هیچ مشکلی توی اتاق پرو لباسم رو عوض کنم. به خاطر این عمل جراحی، همه چی واسه من عوض شده. بی صبرانه منتظرم تا لباس شنای مورد علاقهام رو بپوشم، کاری که قبلآ نمیتونستم انجام بدم.”
“برای این که بتونم از نظر قانونی این عمل جراحی رو انجام بدم، مجبور شدم تا سن 16 سالگی صبر کنم. میدونم که مردم به خاطر گذشتهام، همیشه این موضوع توی ذهنشون هست، میدونم که نمیتونم از گذشته فرار کنم. اما امیدوارم روزی برسه که به خاطر چیز دیگهای، مثلآ موسیقی معروف باشم.”
کیم که هم اکنون مشغول تحصیل در “طراحی مُد” است، از زمانی که فقط 2 سال سن داشته، خود را دختر میدانسته است.
پدرش میگوید: “فکر میکنم قبول کردن این قضیه، بیشتر از مادرش برای من طول کشید. اما کیم خوب میدونه که چطور افراد رو متقاعد کنه، اون میدونه که چی میخواد و چطور میتونه بهش برسه. من به چیزی که او به دست آورده، افتخار میکنم.”
سال گذشته، کیم به عنوان یک مدل در”تالار سراسری مو” در آلمان اتنخاب شد.
جوزپه پینو گالانتی (Giuseppe Pino Galanti) میگوید: “کیم دقیقآ با آن تصویری که میخواهیم نشان دهیم، هماهنگی دارد. او بسیار زیباست وسبکها و خصوصیات متفاوتی دارد، که هر دوی اینها به یک اندازه مهم هستند. طراحان ما کارهایی تولید میکنند که غیر رسمی، شیک و منحصر به فرد هستند، دقیقآ مثل کیم!”
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:35  توسط مینا
|
|
پی نوشت: سلام عزیزان این مطلب را من چند سال پیش خواندم میدانم خیلی قدیمیه
ولی مطمئنم خیلی ها هم نخواندندو از تمامی دوستان بخاطر نظرات دلگرم کنندهشان بسیار سپاسگزارم
راستی پیشاپیش عید نوروز را به شما تبریک میگم امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه ما باشد 
کار در یک نشریه حوادثی و ارتباط مستمر با خبر و اتفاقات مختلف، جنبه های مثبت و منفی بسیاری دارد گاهی یک سوژه تو را ساعت ها که نه روزها با خود می برد برخی اوقات آنقدر به حادثه نزدیک می شوی که دیگر هیچ فاصله ای بین تو و او نمی ماند، می شوی خود سوژه، به جایش فکر می کنی به جای او می خواهی تصمیم بگیری، وسوسه می شوی تا هر چه او خراب کرده درست کنی، گاهی با ناراحتی هایش ناراحت می شوی و زمانی با گریه اش گریه می کنی و یا پابه پای او می خندی. اما زمانی یک اتفاق چنان دور از ذهن می شود که هرچه تلاش می کنی نمی توانی فاصله ات را با او نزدیک کنی بین تو و سوژه فاصله ای فرسنگی ایجاد می شود دراین شرایط شاید قضاوت هاو تحلیل هایت فقط به درد پرکردن صفحات بخورد. مسئله ماریا هم برای من از جنس این موارد بود. ماجرای زنی که 45 سال "مرد"ی را تجربه کرده بود مردی که بعد از 45 سال عمر قرار بود "زن" شود. او که زمانی ابراهیم بود ابراهیمی که راننده تریلی و دارای زن و سه فرزند بود حال زنی است میانسال با تمام احساسات زنانگی. نمی توان پذیرفت که تمام این حالات و احساسات زنانه، خلق الساعه و دراثر سه عمل جراحی که در ترکیه و ایران انجام داده صورت گرفته و برهمین اساس همه حرف های او را که می گفت: "از همان ابتدا جنس واقعی من زن بود" بدون تأمل پذیرفتم. زندگی ماریا داستان مبارزه بی امان انسانی است که 45 سال "به اجبار" نقش مرد را بازی کرد. زندگی ماریا ماجرای جنگ و تضاد انسان با خودش، جنس اش وهویت اش است. زندگی ماریا حکایت فرار دایمی موجودی تنهاست کسی که یک عمر در تلاش پایان ناپذیر درپی نفی و اثبات خویش بود 45 سال نفی و حال اثبات. روز یکشنبه تپش میزبان ماریا بود و در فرصت چند ساعته خیلی حرف ها زده شد حرف هایی که برخی از آنها را دوست نداشت چاپ شود و برخی هم ما نمی توانستیم چاپ کنیم. آنچه که آماده شد اکنون پیش روی شماست س: تا به حال در ايران 600 نفر تغيير جنسيت دادهاند با توجه به صحبتهاي قبليتان و شواهدي كه هست ظاهراً شما يك مورد منحصر به فرد هستيد. به عنوان زني كه بيش از چهل سال تجربه مرد شدن را داشتيد چه احساسي داريد. ج:خيلي راضيام، اصلاً من الان «جنس» واقعيام را پيداكردم من يك زنم، هميشه يك زن بودم فقط چهل سال در ظاهر مرد زندگي كردم. روحم روح زن بود اما كالبدم، مرد بود. الان با اين كه از نظر مالي خيلي در مضيقه هستم و بهم سخت ميگذره. اگه ميليونها تومان بهم پول بدهند محال است به زندگي قبلي برگردم. با اينكه عاشق شغل رانندگي برروي تريلي هستم و بهترين روزهاي عمرم رانندگي در جادههاي دنيا بود اگر حتي بهم بگند يك تريلي بهت ميديم اما به شرط آنكه دوباره مرد بشوي راضي نميشوم. س: اينكه شما ميگوييد اصلاً زن بوديد اما در ظاهر يك مرد، پذيرشش خيلي سخت است. در واقع با توجه به اين صحبتها شما از همان ابتداي زندگي درگير يك شرايط تناقضگونه آن هم به بدترين شكل آن بوديد، انسانها برخي اوقات از آنچه كه دارند ناراضياند مثلاًً يكي از شغلش مينالد يكي از اينكه چرا قدش كوتاه است و يا چرا رنگ چشماش آنچه دوست داشته نيست. اما مشكل شما از جنس ديگري بود ساليان سال چيزي بوديد كه نميخواستيد و آنچه ميخواستيد نبوديد واقعيت تلخي كه حتماً از كودكي با شما همراه شد يك مقدار از كودكيتان بگوييد و اين كه چگونه با اين مشكل آشنا شديد. ج: از همان كودكي با بقيه فرق داشتم. يادم ميآد وقتي كوچك بودم بيشتر با دخترها بازي ميكردم تا پسرها، به جاي عموبازي، خالهبازي را دوست داشتم. دوست داشتم موهامو بلندكنم، مثل دختربچهها موهامو ببافم و... با شروع سن بلوغ هم ديگر پرده از آنچه كه شما به درستي «واقعيت تلخ» گفتيد برايم برداشته شد. وقتي به خودم و دختر و پسرهاي هم سن و سالم نگاه ميكردم ميديدم كه نه اين هستم، نه آن. احساس ميكردم در بلاتكليفي عجيبي قرارگرفتم سراسر شخصيت و علائق و خواستههايم با شرايط جنسيام در تضاد بود ميديدم به عنوان يك پسر تمايلاتي در من شكل ميگيرد كه بيشتر آنها را جرأت اظهارنداشتم زيرا اگر مطرح ميكردم يا متهم به انحراف جنسي ميشدم يا مورد تمسخر افراد قرار ميگرفتم. ميدانستم كه توقعات و انتظارات جامعه، خانواده و ... از من به عنوان يك پسر چيست. اما شخصيت درونيام و همه چيز در خودم فرياد ميزد كه تو آن نيستي كه هست. و از همين مرحله بود كه شروع كردم به نقش بازي. س: هيچ كس نبود كه با او صحبت كني و مشكلاتت را بگويي. ج: اوايل خيلي ميترسيدم بعد از مدتي با دكتر اشتري كه پزشك خانوادگي ما بود مسئله را مطرح كردم و او اين مسئله را به پدرم گفت. س: و پاسخ پدر؟ ج: (با خنده تلخي كه شايد يادآور سالهاي سخت او بودم» پدرم به شدت با اين مسئله مقابله كرد او فكرش را هم نميتوانست بكند كه مني كه با كلي اين و آن را ديدند. تاشناسنامهام را 7 سال بزرگتر بگیرندو طی تصمیمی به عنوان فرزند ارشد خانواده باشم تا او با افتخار بگويد كه فرزند اولم پسر است حال چطور راضي ميشد كه بروم عمل جراحي كنم و دختر شوم. س: مگر آن زمان تغيير جنسيت انجام ميشد؟ ج: در ايران نه، اما در خارج از كشور اين عمل انجام ميشد يادم ميآيد در دوره دبيرستان يك پسرديگري هم بود كه دقيق مشكل مرا داشت، ما هميشه با هم بوديم او چون خانواده روشنفكري داشت پدرش فرستادش انگلستان و بعد از عمل جراحي تغيير جنسيت داد و بعدها ازدواج كرد و زندگي خوبي پيدا كرد. س: باز برگرديم سراغ جوانيتان، خانواده شما بعد از اين اتفاقات چه برخوردي با شما داشت؟ ج: برخورد نامناسب، رفتاري كه با من شد رفتاري خشك و همراه با تعصب بود من اسير خواستههاي پدرم شده بودم او مرا فقط به عنوان يك پسر ميخواست. براين اساس وضعيت من به مراتب بدتر شد متاسفانه خانوادهام به جاي چارهانديشي براي رفع ريشهاي مشكل من، با همكاري پزشك به هرمون درماني روي آوردند و من فهميدم كه ديگر مجبورم مرد باشم و در اين مرحله چارهاي نداشتم جز نقش بازي كردن. من 25 سال بازي كردم چرا كه در اين مدت شاهد تلاشي همه جانبهاي براي «مرد» ماندن من صورت ميگرفت. س: برخورد شما؟ ج: چارهاي نداشتم من احساس ميكردم در اين جهان تنهاي تنهايم. به ظاهر قوم و خويش و خانواده داشتم اما در باطن گويي در جزيرهاي زندگي ميكردم.
__________________
کسی از رفتن من گریه نکرد ، کسی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت ، بغض هیچ آدمی فریاد نشد |
| منبع:www.goftarnama.com |
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:0  توسط مینا
|
شلوار سبز شش جیب، آستین هایی تا آرنج بالا كشيده، موهای کوتاه و صورت و دست های آفتاب سوخته که بین انگشتانش سیگار باریک «بهمن» دود می شود.
«پشت موتور که می شینم، عمراً بفهمی که دخترم. تا خود فشم کورس میذارم.»
هنوز یک سالی درس دارد تا دیپلم بگیرد. پاتوقش پارک است، اگر پلیس اجازه دهد. با پسرها مشکل ندارد چون با آن ها دوست است. دوستی ای از جنس پسرانه. فقط اگر ببیند که پسری مزاحم یك دختر شده، چاقوی ضامن دارش را در می آورد.
«یکی دوبار خط انداختم رو دست و بالشون. بس که پررویی کردن. دنبال یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله افتاده بودند.»
اسمش «نرگس» است؛ اما با تیپ «کماندو»یی که دارد و صورتی که بارها و بارها تیغ زده تا زمخت و پرمو شود، خیلی شبیه نرگس ها نیست.
دختران پسرنما، گروهی از دختران هستند که تصور می کنند داشتن ظاهر پسرانه به آن ها آزادی و امتیازهای بیشتری می دهد. این گونه رفتار، بیشتر در دوران نوجوانی و در بین دخترانی مشاهده می شود که بیشتر در تنگناهای تبعیض جنسیتی هستند و بعد از گذر از دوره نوجوانی نیز این رفتارهای پسرانه را کنار می گذارند.
«تو کوچه و خیابون بازی می کردیم. همه با هم. دختر و پسر. بزرگ تر که شدیم، جای این که اختیاردار تر بشیم، هی گفتند: “نه”. “نه”. داداشه می رفت، عیبی نداشت؛ اما برا ما عیب و عار بود. منم پسر شدم. اولین بار شبای محرم بود. کلاه گذاشتم سرم و زدم بیرون. اولین کاری که کردم، تو خیابون سیگار کشیدم. بدم میاد یواشکی بکشم.”
- بروز و ظهور پدیده «دختران پسرنما»، ناشی از وجود تبعیض جنسیتی در جامعه ها است. این دختران، برای کسب آزادی هایی که به دلیل جنسیت شان از آن محروم شده اند، جنسیت خود را پنهان می کنند. این پنهانکاری به طور معمول در سنین نوجوانی دیده می شود و گاه تا قبل از ۲۰ سالگی ادامه دارد.
- تبعیض جنسیتی، به معنای برتری دادن یک جنس به دیگری و تقسیم امتیازها و آزادی ها براساس آن است. این تبعیض به دنبال خود یک جبر را همراه دارد.
این جبر اجتماعی و محرومیت هایی که به دنبال دارد، برخی دختران را ترغیب به پنهان کردن جنسیت شان می کند. این پنهانکاری، بیشتر از سوی دخترانی انجام می شود که خواهان آزادی های بیشتر و برابر با گروه پسران هم سال شان هستند. آزادی ها و خواسته هایی که اغلب در حد موتور سواری، سیگار کشیدن، نداشتن حجاب یا بازی فوتبال است.
- در شرایطی که امتیازات نه بر اساس عدالت و به طور یکسان، که بر اساس جنسیت تقسیم می شود، فرد برای بهره مندی از شرایط بهتر، سعی می کند که خود را به جنسیتی كه از ديدگاه جامعه، بالاتر و مقبول تر به شمار می رود نزدیک کند. در نتیجه در قالب دیگری می رود. پس دختران به سمتی حرکت می کنند که به زعم خود، شرایط مطلوب تری در آن خواهند داشت. در واقع به دنبال ارتقای رده خود هستند. این تغییر قالب، به معنای نفی جنسیت و یا بیزاری از آن نیست؛ بلکه تنها برای کسب آزادی بیشتر است؛ اما بدون آگاهی از عواقب آن.
دخترانه ترین کاری که نرگس انجام داده، آشپزی است. «آشپزیم حرف نداره. اما فکر نکنم این کار خیلی هم دخترونه باشه. مردها هم آشپزی می کنند.»
نرگس لباس دخترانه هم می پوشد : «من همیشه این جوری لباس نمی پوشم. تاپ و شلوار جین می پوشم برای مهمونی؛ اما اصلا بلد نیستم ناز کنم و راه برم. عین چماق میمونم. خیلی با حسرت نگاه می کنم به دخترهایی که كفش پاشنه بلند می پوشن.»
- در شرایطی که فرد جنسیت خود را پنهان می کند، به دلیل هم گروهی و همنشینی با پسران، ناچار باید از قوانین و الگوهای رفتاری آنان پیروی کند. در تمام مدتی که دختر در حال یادگیری رفتارها و الگوی کلامی پسران است، فرصت برای یادگیری رفتارهای دخترانه را از دست می دهد. در مقابل رفتارها و شیوه صحبت پسران ملکه ذهنش میشود. تراشیدن صورت که لطافت پوست را از بین می برد، راه رفتن مردانه که زمخت و خشن است و غیره، از جمله رفتارهایی است که در یک دوره سنی خاص بروز می کند. دورهای که فرد، دورنمای درست و آگاهانه ای از دوره بعدی زندگی اش ندارد.
- احساسات، عطوفت، لطافت و غیره همه از محسناتی هستند که در وجود زن بیش از مرد قابل حس هستند. در شرایطی که دختران در سال های نوجوانی، جنسیت خود را پنهان میکنند، در واقع به زندگی خود در سال های بعد از آن لطمه وارد می کنند؛ چرا که این نوع پنهانکاری، یک دوره زمانی خاص و کوتاه دارد و فرد باید برای ورود به اجتماع و ادامه زندگی خود، به قالب اصلی اش بازگردد.
- دختری که یاد نگرفته احساساتش را ابراز کند و به جای آن، آموخته که گریه بد است و احساسات باید پنهان بماند، زمانی که بخواهد وارد زندگی مشترک یا یک اجتماع زنانه شود، بسیاری از رفتارهایش مورد قبول قرار نمی گیرد و حتی ممکن است طرد شود و یا مورد تمسخر قرار بگیرد. در هر حال در برقراری یک رابطه موفق و لذت بخش دچار مشکل خواهد شد.
*بلد نیستم.
*مال دخترای دافه.
*فقط دخترای پسر کش بلدن.
* والا یه بار از یکی از دوستام خواستم یادم بده چطور ناز کنم و عشوه بیام. اون قدر سخت و پیچیده بود که پشیمون شدم؛ اما از دخترایی که بلدن ناز و عشوه بیان، خیلی خوشم میاد.
- طنازی، یکی از خصوصیات زن است؛ اما آن چه به عنوان آموزش عمومی در سطح جامعه، ساری است و رواج دارد، همه در جهت تهی کردن زن از تمام خصلت ها و خصوصیت های زنانه است. به انحای مختلف و در همه حال تاکید می شود که داشتن این گونه رفتارهای زنانه بد است. مرد را به فساد می کشد. زنان و دختران، در نتیجه این آموزش ها و برای آن که در مظان اتهام نباشند، از سال های اول زندگی یاد می گیرند که این خصوصیات را فراموش کنند.
در مقابل در هیچ بخشی، از آموزش و پرورش گرفته تا رسانه ها، چگونه زن بودن را نمی آموزند. حتی آموزش ها در سطح های غیر سازمانی نیز بر این منوال است و هیچ الگویی برای چگونه زن یا دختر بودن بدون حذف و از بین بردن خصلت های زنانه وجود ندارد. این آموزش ها به گونه ای است که حتی دختران نیز در تعریف «طنازی» به بیراهه می روند و آن را خاص دختران «سر به هوا» یا «بد» می دانند و یا حربه ای برای جلب توجه پسران و مدهوش کردن آن ها.
نرگس، امروز در هیبتی پسرانه است؛ اما دورنمایی که از خود دارد، به تمامی دخترانه است: «با وجودی که زن رو چون احساساتیه، جنس دوم می دونم؛ اما از این که دخترم و می تونم مادر بشم، حس خیلی خوبی دارم.»
تاکید «محمود رحمانی»، جامعه شناسی که در این گزارش، دختران پسرنما را تحلیل کرد، بر تفاوت این گروه با «تراجنسی» ها و برخی «لزبین»ها با پوشش و رفتار پسرانه است: «دختران پسرنما، جنسیت خود را نفی نمیکنند؛ بلکه برای دورهای آن را پنهان میکنند؛ اما بحث تراجنسی ها، کاملا متفاوت و ناشی از مشکلی فیزیولوژیکی است.»
«شبنم»، یک تراجنسی ۳۵ ساله با تمام زیبایی ظاهری و زنانه اش، هویتی مردانه دارد. آن قدر مردانه که دوبار عاشق دو دختر شده و هر دو بار نیز شکست خورده و حالا به این نتیجه رسیده است که زن ناقص العقل است و لیاقت عشق ورزیدن ندارد.
شبنم، حتی در خانه اش هم با کت و شلوار و کراوات می گردد؛ اما از تغییر جنسیتش در این سن و به دلیل حضور ۳۵ ساله اش در جامعه و با ظاهری مردانه، می ترسد.
«شهلا اعزازی»، استاد دانشگاه علامه طباطبایی، دختران پسرنما را سنت شکنان جامعه می خواند: «این دختران، برای فرار از محدودیت هایی که خانواده ها برای آن ها ایجاد کرده اند، برای چند سالی در دوره نوجوانی تغییر چهره می دهند.»
این جامعه شناس، تاکید می کند که دختران پسرنما با دختران همجنس گرا و تراجنسی ها تفاوت دارند: «خواسته اصلی دختران پسرنما، زیر پا گذاشتن کلیشه هایی است که خانواده و جامعه به آن ها تحمیل می کند. دنیای دخترانه و زنانه ای که جامعه و خانواده برایش ترسیم میکنند، زیر دست بودن و زن مطیع شوهر بودن است. گروهی از دختران، آزادی بیشتری می خواهند و زیر بار این سنت ها نمی روند. در نتیجه، برای کسب آزادی به شیوه هایی گاه غلط دست میزنند.»
سن بلوغ، یعنی در نهایت ۱۵ یا ۱۶ سالگی و ورود به گروه های دخترانه، آخرین روزهای پنهان کاری این دختران است. سنی که این دختران، سیاست های جدیدتر و کاراتری را برای کسب امتیاز و آزادی به کار می گیرند و بايد به عنوان یک زن باید وارد اجتماع شوند.
منبع: مجله زیگزاگ
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:2  توسط مینا
|